پارت پنجاه :


نسترن خواست از جاش بلند بشه که شوکا سریع گفت: «نه،همون‌جا باش.من می‌آم پیش‌ات.»
فورا بلند شد و رفت کنار نسترن نشست.دست نسترن رو توی دستش گرفت و بدون هیچ حرفی بهش خیره شد.نسترن مشتاقانه پرسید: «شکل دست من چه‌جوریه؟!»
شوکا بی‌علاقه گفت: «مثلثی...»
نسترن: «یعنی چی؟»
شوکا بعد از مکث کوتاهی گفت: «یعنی دوست داری دیگران رئیس حسابت کنن.عاشق آزادی هستی و اگه کسی محدودت کنه حال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • متینا

    0

    دقیقا ای کاش کف دست بهراد رو میدید میفهمیدیم چی میشد آخرش

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    وای بهراد عجب تیکه ای به کیوان انداخت🤣🤣👌🏻 اونجا هم ک گفت دستشو بزنه تو اسید خیلی خوب گفت دم شوکا گرم که باباشو برد

    ۱ سال پیش
  • Zeo

    1

    اصلا باید نسترن و شوکا رو بندازی به جون هم خودت هم بشینی یک گوشه تخمه بخوری بهشون نگاه کنی😄

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️