پارت چهل و یک :


بدون این‌که چوب رو ول کنم کنار سورن قرار گرفتم.قیافه‌ی مسعود دیدنی بود.یه چیزی بین متعجّب و خنثی.سورن بلافاصله گفت: «هیچی.»
«دروغ می‌گه!»
مسعود پرسید: «چماق واسه چیه؟»
سریع گفتم: «سورن می‌خواد تو رو بزنه!»
سورن خندید و گفت: «چرت‌وپرت می‌گه بابا.»
«دروغ می‌گه! بهت شک کرده.»
مسعود: «شک؟ به چی؟»
«می‌گه خودت نیستی!»
سورن بالأخره چوب رو از دستم گرفت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • متینا

    0

    داستان داره جالب میشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️