هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت چهل و یک :
بدون اینکه چوب رو ول کنم کنار سورن قرار گرفتم.قیافهی مسعود دیدنی بود.یه چیزی بین متعجّب و خنثی.سورن بلافاصله گفت: «هیچی.»
«دروغ میگه!»
مسعود پرسید: «چماق واسه چیه؟»
سریع گفتم: «سورن میخواد تو رو بزنه!»
سورن خندید و گفت: «چرتوپرت میگه بابا.»
«دروغ میگه! بهت شک کرده.»
مسعود: «شک؟ به چی؟»
«میگه خودت نیستی!»
سورن بالأخره چوب رو از دستم گرفت و گفت:
لطفا صبر کنید...

متینا
0داستان داره جالب میشه