پارت چهل و هشتم :


«این‌که گفت کسی نیست و از سه نفر نام برد به نظرت مشکوک نیست؟»
سورن: «اتفاقا این نشون می‌ده که واقعا مسعوده و افرادی که ازشون نام برد رو غریبه حساب نکرد.»
با اعصاب خردی گفتم: «نسترن هم که سر و ته‌شو بزنی این‌جاست! دیوونه‌م کرده.»
سورن با افسوس گفت: «چه حس بدی دارم...»
«چون جلوی مسعود به گوه خوردن افتادی؟!»
سورن: «نخیر! چون گشنمه و مجبورم با این قیافه‌ی داغون جلوی صد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نغمه

    0

    رمان عالیهه

    ۴ روز پیش
  • لایف

    1

    چقدر عجیبه این شوکا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    این پارت خیلی مکالمات جالبی داشتن دمت گرم سوبر جان،قلمت مانا باشه همیشه

    ۱ سال پیش
  • Zeo

    0

    بهراد و سورن که با عینک دودی دارن میرن با مهمونا سلام علیک کنن😎😎💅✨️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️