پارت پنجاه و یک :

حوالی یازده شب بود که مسعود تصمیم گرفت نسترن رو به خونه‌ی عمه مژگان ببره.در این فاصله من هم به حموم رفتم و دوش گرفتم.وقتی برگشتم سورن مشغول شستن ظرف‌های شام بود.روی یکی از صندلی‌های آشپزخونه نشستم.به تی‌شرت سورن که اون لحظه تن‌ام بود نگاه کردم و پرسیدم: «مطمئنی اینو نمی‌خوای؟»
همین‌جوری پشت به من ایستاده بود و بدون توجه به سوالم به ظرف شستن ادامه داد.با صدای بلندتر گفتم: «با توام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!