هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت پنجاه و یک :
حوالی یازده شب بود که مسعود تصمیم گرفت نسترن رو به خونهی عمه مژگان ببره.در این فاصله من هم به حموم رفتم و دوش گرفتم.وقتی برگشتم سورن مشغول شستن ظرفهای شام بود.روی یکی از صندلیهای آشپزخونه نشستم.به تیشرت سورن که اون لحظه تنام بود نگاه کردم و پرسیدم: «مطمئنی اینو نمیخوای؟»
همینجوری پشت به من ایستاده بود و بدون توجه به سوالم به ظرف شستن ادامه داد.با صدای بلندتر گفتم: «با توام
لطفا صبر کنید...
