پارت چهل و سوم :


بدون توجه به حرف‌های سورن،سرم رو روی شونه‌ی مسعود گذاشتم و گفتم: «بمیرم برات.»
سورن بهم خندید.با تشر گفتم: «مرض!»
سورن: «ببخشید،دست خودم نیست.آخه موقعی که زدم تو سر بابام،مامان‌بزرگم هم همین‌جوری مثه تو شیون و زاری می‌کرد.»
خون‌ام به جوش اومد اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «خدایا منو ببخش! نزدیک بود به خاطر بی‌شعوری این عوضی به یه پیرزن بی‌تقصیر فحش بدم.»
با خنده گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حسام.ف

    0

    چرا این چندپارت یجور عجیبی شد نشاط..مشتاقم زود قسمت بعد و بخونم ..خمارمون نذار.دوست دار قدیمی ات Marde_Tanha

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️