هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت چهل و سوم :
بدون توجه به حرفهای سورن،سرم رو روی شونهی مسعود گذاشتم و گفتم: «بمیرم برات.»
سورن بهم خندید.با تشر گفتم: «مرض!»
سورن: «ببخشید،دست خودم نیست.آخه موقعی که زدم تو سر بابام،مامانبزرگم هم همینجوری مثه تو شیون و زاری میکرد.»
خونام به جوش اومد اما نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «خدایا منو ببخش! نزدیک بود به خاطر بیشعوری این عوضی به یه پیرزن بیتقصیر فحش بدم.»
با خنده گفت:
لطفا صبر کنید...

حسام.ف
0چرا این چندپارت یجور عجیبی شد نشاط..مشتاقم زود قسمت بعد و بخونم ..خمارمون نذار.دوست دار قدیمی ات Marde_Tanha