پارت چهل و هفتم :

وقتی چشم‌هام رو باز کردم توی اتاق نیمه تاریک بودم و پنجره‌ی مقابلم هوای گرگ‌ومیش بیرون رو نشون می‌داد.از اون‌جا که توی رختخواب گرم‌ونرم دراز کشیده بودم،برام مشخص شد که مسعود قصد کشتن‌مون رو نداشته.زیاد طول نکشید که فهمیدم توی اتاق خواب خونه‌ی مسعودم.همین که سر جام نشستم،درد شدیدی توی سرم و به خصوص چشم‌هام احساس کردم.خوشبختانه از دل درد و تهوع و سرگیجه خبری نبود،فقط درد چشم‌هام آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️