هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت یک :
اگه بهم میگفتن « میتونی به یکی از آرزوهات برسی » و من قرار بود از بین کلی آرزو یکی رو انتخاب کنم، بدون شک آرزو میکردم یه روز جای مسعود باشم.
نه اینکه با جسم و روح خودم تو جایگاه اجتماعی مسعود قرار بگیرم...نه،اونجوری مصیبت میشد.میخواستم واقعا خودِ خود مسعود باشم،با همین جسم و روحی که داره.یکی از دلالیش هم اینه که دوست دارم بدونم یه آدم صد و نود سانتی دنیا رو چجوری میبینه.دومیش هم اینه که دوست دارم حداقل یه روزم که شده با اون صدای بَم حرف بزنم.
اما مهمترین دلیلی که باعث میشه همچین آرزویی داشته باشم اینه که واقعا دلم میخواد بدونم چطور میشه آدم کسی رو دوست داشته باشه و نگران حالش باشه و همزمان هم بخواد اون شخص رو بکُشه! از اعماق وجود دوست دارم این همه تناقض رو یکجا تجربه کنم و ببینم چه حسی داره بلکم تونستم درکش کنم.
مسعود بعد از باخبر شدن از قضیهی ریونیز و طلسم روی دستم،دوشخصیتی شده بود.در برخورد باهاش حس میکردم دارم روی لبهی تیغ راه میرم.هر لحظه ممکن بود بزنه له و لوردم کنه.این بود که وقتی مهربون میشد هم ازش میترسیدم.فقط شانس اوردم که رفتم آزمایش دادم و روشن شد بیماریای در کار نیست و ریونیز در این مورد هم مثه سایر موارد دروغ گفته بود که البته از اون شخصیت سادیسمی و دروغگو اصلا دور از انتظار نبود.
بعد از مشخص شدن جواب آزمایش،مسعود یکم آرومتر شد و عصبانیتش فروکش کرد.با اینحال همچنان یه وقتهایی حالم خراب میشد که قطعا اثرات طلسم روی دستم بود و این باعث میشد مسعود دوباره قاطی کنه.
بعد از چند روز اقامت اجباری تو خونهی مسعود خسته شده بودم و دلم میخواست برگردم خونهی خودم.اما وقتی خواستهمو مطرح کردم با مخالفت شدید مسعود روبهرو شدم.دلیلش هم واضح بود.وضعیت سورن هم دقیقا مثل من بود.از یه طرف هم نه خودش سر کار میرفت و نه می ذاشت من و سورن جایی بریم.بلاخره بعد از چند روز اجازه داد که سورن به خونهی خودش بره.
در واقع پدر و مادر سورن نگرانش شده بودن و فکر میکردن اتفاقی براش افتاده یا گندی بالا اورده که داره خودشو قایم میکنه.البته خود ِ سورن هم به خاطر کبودیای که همسایهی مسعود پای چشمش کاشته بود نمیخواست چند روز آفتابی بشه اما از اونجایی که به بیپولی خورده بود، به محض اینکه کبودیش خوب شد تصمیم گرفت به پدر و مادرش سر بزنه و خودی نشون بده و یکم هم پول ازشون بگیره.مسعود هم که دید تمام آذوقهها و خوراکیهای خونه ته کشیدن،تصمیم گرفت با سورن بره و همزمان که اونو میرسونه، برای خونه هم خرید کنه تا این وسط از گشنگی نمیریم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سلام و عرض وقت بخیر
1خدمت دبیر محترم جناب آقای
۱۰ ماه پیشستایش
1میگن کسایی که گل میکشن نمیتونن حرفشونو کامل
۶ ماه پیشملیکا
1اصلا هیجان قسمتای اول و دوم و سوم رو نداشت به اون کیفیت نبود
۱۲ ماه پیشنینی
4عزیزم من خوشحال هم میشم صحنه های ترسناک نداشته باشه تا با خیال راحت شبا در سکوت داستان باحال بهراد و اطرافیانش رو بخونم 😆
۱۲ ماه پیشMohsen
1مث همیشه عالی
۱۱ ماه پیشسپی
1آره عرصه تاشو هم بهراد هم سورن هم مسعود
۱۱ ماه پیشتارا
3به نظرم ترس و طنز قاطی شدن و قصه خوب نوشته شده
۱۲ ماه پیشهدیه
1عالی قلم سوبر فوق العادست
۱۲ ماه پیشسپیده
3واقعا یه رمان عالی و بینظیری هست من با این رمان زندگی کردم شیش ساله دارم رمان میخونم اما هیچکسان یه چیز دیگه هست
۱۲ ماه پیشابی
1خیلی گیج کنندس... من تازه جلد چهارم رو تموم کردم چرا داستان اینجوریه؟ بیماری کدوم بود توی اون جلد که هیچی راجب بیماری گفته نشده وا
۱ سال پیشنرگس
0بهراد خیلی خنگ و بی ارزه هست شاید بهتر باشه یه کاری پیدا کنه
۱ سال پیشMahsa
7درسته یکم خنگه ولی اینجوری واضح بهش اشاره کردی بهم بر خورد🥲😂
۱ سال پیشF.s
4اون بخش که میگه چطور یه آدم هم نگران یکی هست و میخواد بکشتش خیلی خوب بود👍
۱ سال پیشباران
3اینکه انگار همه شرایط داستان رو درک میکنی و وقتی میخونی انگار جای شخصیتی
۱ سال پیشلیلا
0خوب بود فعلا
۱ سال پیشپارسا
0عالی مثل همیشه دنبالشون می کنم
۱ سال پیشمهرسانا
2احسنت قلمت مانا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Mah
0دوستان اسم رمان هیچکسان ۴ چی بود؟