هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت ششم :
یهو صدای مامانم رو شنیدم که گفت : تو اینجایی؟
توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود.
گفتم : آره...اومدم چایی بذارم.
مامان : پس کو؟
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : الان میذارم.
با لبخند جلو اومد و بهم اشاره کرد که ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

بهترین داستان عمرم
0بهترین داستان عمرم