هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت سوم :
یه آن که به چشمهاش نگاه کردم فهمیدم کجا دیدمش.همون یه لحظه برای شناختش کافی بود.چشمهاش دقیقا شبیه چشمهای شوکا بود.نه فقط چشمهاش، تمام اجزای صورتش شبیه اون بود.
فورا پرسیدم : شما مادر شوکا نیستین؟
کوتاه خندید و گفت : آره...از کجا فهمیدی؟
یه جوری اون سوال رو پرسید که انگار جوابی که قراره من بهش بدم اصلا براش مهم نیست.همین جوری یه چیزی پروند.منم چیزی نگفتم.
با انگشت اشاره سمت چپم رو نشون دادم و گفتم : خونهشون همین بغله...
سرشو به نشونهی تایید بالا و پایین کرد و با همون لبخند خبیث بیدلیلش گفت : خیلی ممنون.
یه قدم برداشت که بره اما سریع متوقف شد و دوباره به سمتم چرخید و گفت : منتظر مهمونی که درو باز گذاشتی و اینجا نشستی؟
- نه...همینجوری بازه.
گفت : ولی همینجوری یهو دیدی مهمون اومد!
بعد راهشو گرفت و رفت.
همینطور پوکر فیس به رفتنش نگاه کردم و مطمئن شدم خل و چل بودن توی اون خانواده ارثیـه!
هوا تاریک و تاریکتر شد اما مسعود برنگشت.دیگه داشتم ناامید میشدم و حس کردم خودم باید پاشم برم برقو روشن کنم.نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.از پنج و نیم گذشته بود.نفس عمیقی کشیدم و خواستم بلند شم که از دور متوجه نور چراغ ماشینی جلوی در حیاط شدم.با دیدن اون نور فهمیدم که مسعود برگشته.دیگه لازم نبود عجله کنم.دوباره سر جام نشستم و منتظر مسعود شدم.چند لحظه بعد دیدم یه عده دارن از در حیاط وارد میشن.چون هوا تاریک شده بود اصلا نمیتونستم تشخیص بدم اون سایهها کیان.
از جام بلند شدم و با دقت بهشون نگاه کردم.داشتن با همدیگه حرف میزدن.صداهاشون بدجور آشنا میزد.کمی بعد به وضوح صدای عمومحمد رو شنیدم.مزخرفترین اتفاق ممکن همین بود که وقتی مسعود خونه نیست و منه بدبخت تنهام، همهی فک و فامیل بریزن اونجا! دوست داشتم دو دستی بزنم تو سر خودم! ولی چارهای نبود...باید با موضوع کنار میومدم.
سریع از پلهها بالا رفتم.اول وارد خونه شدم و چراغهای پذیرایی رو روشن کردم و بعد لامپ تراس رو زدم.وقتی برگشتم دیگه فاصلهی کمی تا پلهها داشتن و تقریبا رسیده بودن.فقط هم عمومحمد و زنش نبودن...عمه مژگان و نسترن و نسرین و شوهر نسرین و عمه مریم و شوهرش و کیوان و از همه بدتر بابا و مامان خودمم بودن!
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

sober | نویسنده رمان
لطف دارین ❤️ راسیاتش ادامه دادن این رمان حتی در حالت پولی بودن هم برام عذابآوره،چه برسه به اینکه مجانی بنویسم.
۳ ماه پیشنارنگی خوار
10بزرگترین فوبیای بهراد جن نیست فک فامیله
۱۲ ماه پیشمرلینا
0پارمممممممممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۱۲ ماه پیشسما
0هیجان فقط فقط
۱ سال پیش.....
0عالی بود من همیشه عاشق این رمانم
۱ سال پیشدیار
0فیلم گروه مطالعه و درمورد چراش نظری ندارم
۱ سال پیشزهرا
2داستان بی نظیره طوری که انگار داره با شخصیت ها حرف میزنه🔥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
انا
0خواهش میکنم ادامه بدید این رمان بی نظیره اما پولی بودنش اذیت می کنه و طرفدار هارو از دست میده لطغا کمی به فکر باشید