پارت هجده :

بالأخره پابرهنه قدم زدن در تاریکی شب رو شروع کردیم.اولش واقعا حس بدی داشتم.خاک سرد و مرطوب بود و پاهام اذیّت می‌شد.احساس ناامنی و ترس هم کلافه‌م کرده بود.اما با گذشت زمان به اون وضعیت عادت کردم.هر دو سکوت کرده بودیم و فقط صدای طبیعت به گوش می‌رسید.صدای قورباغه‌ها و باد که برگ‌های درخت‌ها رو به حرکت درمی‌آورد.صداشون آرامش‌بخش بود.تا اون سن به بامزگی صدای قورباغه‌ها توجه نکرده بودم.ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️