هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت هشتم :
حرف زدن باهاش بیفایده بود چون بدون توجه به من داشت کار خودشو میکرد.با خودم گفتم اول واسه اون قوم مغول چایی و شیرینی میبرم و بعد میام کمک میشا.نُه تا فنجون توی سینی چیدم و با دقت چایی ریختم و با نوک انگشت حبابهای روی فنجونها رو می ترکوندم که ظاه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

تارا
0همون بهراد