پارت هفده :

تا جایی که می‌تونستیم بی‌سروصدا از خونه بیرون اومدیم.حواسم بود کلیدهای خونه رو با خودم بیارم که یه وقت پشت در نمونیم.از ساختمون که خارج شدیم می‌ترسیدیم توی باغ حرف بزنیم و صدامون به گوش مسعود برسه برای همین سورن پیشنهاد داد که بریم توی کوچه و اون‌جا جزئیات عملیات ناشناخته رو برام توضیح بده.از باغ بیرون اومدیم و وارد کوچه شدیم.در حیاط رو آروم پشت سرم بستم.یهو سورن با نگرانی گفت: «چی‌کØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • متینا

    0

    واقعا از گفت و گوی سورن بهراد لذت میبرم

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    0

    کتاب جالبیه از شخصیت مسعود و سورن خوشم میاد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️