هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت نوزده :
صد متری با خونهی مسعود فاصله داشتم که یه پسر دوچرخه سوار رو دیدم.داشت به طرف من رکاب میزد اما همین که من رو دید سرعتش رو کم کرد و دوچرخهش رو نگه داشت.تا بهش نزدیک شدم فهمیدم برادر شوکاست.قبلا دیده بودمش.البته اگه ندیده بودمش هم میتونستم بفهمم با شوکا نسبت داره.انگار دوقلو بودن.کنجکاوانه پرسید: «ببخشید،اتفاقی افتاده؟!»
نفسم بالا نمیاومد.به زور گفتم: «دوستم...توی کوچه پشتی گیر
لطفا صبر کنید...
