پارت نوزده :

صد متری با خونه‌ی مسعود فاصله داشتم که یه پسر دوچرخه سوار رو دیدم.داشت به طرف من رکاب می‌زد اما همین که من رو دید سرعتش رو کم کرد و دوچرخه‌ش رو نگه داشت.تا بهش نزدیک شدم فهمیدم برادر شوکاست.قبلا دیده بودمش.البته اگه ندیده بودمش هم می‌تونستم بفهمم با شوکا نسبت داره.انگار دوقلو بودن.کنجکاوانه پرسید: «ببخشید،اتفاقی افتاده؟!»
نفسم بالا نمی‌اومد.به زور گفتم: «دوستم...توی کوچه پشتی گیر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!