پارت چهارده :

مامان از مسعود ناامید شد و بدون ادامه دادن به بحث،ازمون فاصله گرفت و رفت پیش عمه مژگان.چند دقیقه گذشت اما نه از عمو خبری شد و نه از علیرضا.کم‌کم مهمون‌ها ناامید شدن و همگی تصمیم به رفتن گرفتن.بعد از این‌که رفتن نزدیک شومینه نشستم و گفتم: «ولی عجب شبی بود!»
داشتم دنبال سیگارم می‌گشتم که مسعود اومد جلوم وایساد و گفت: «پس چرا نشستی؟»
«پاشم برقصم؟»
مسعود: «این همه ظرفو کی قراره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    کاش بهراد یکم عزت نفس داشت حداقل برای پول لباسو خوراکش کار میکرد🥲

    ۵ ماه پیش
  • sober | نویسنده رمان

    گداست دیگه

    ۵ ماه پیش
  • لایف

    0

    خدایی اگه خواستی از داستان حذف کنی قسمت های الکیشو که هی صحبت میکنن رو حذف کن . الان چند پارته الکی هی در مورد صحبتهای بی مورد و مسخره ی اینا نوشتی .. داستانو ببر رو داستان اصلی

    ۱ سال پیش
  • هیچکسان

    0

    گفت وگو هاشون خیلی بامزه و قشنگهههههه

    ۱ سال پیش
کپی شد!