هیچ کسان 5 (روح لکه دار) به قلم sober
پارت چهارده :
مامان از مسعود ناامید شد و بدون ادامه دادن به بحث،ازمون فاصله گرفت و رفت پیش عمه مژگان.چند دقیقه گذشت اما نه از عمو خبری شد و نه از علیرضا.کمکم مهمونها ناامید شدن و همگی تصمیم به رفتن گرفتن.بعد از اینکه رفتن نزدیک شومینه نشستم و گفتم: «ولی عجب شبی بود!»
داشتم دنبال سیگارم میگشتم که مسعود اومد جلوم وایساد و گفت: «پس چرا نشستی؟»
«پاشم برقصم؟»
مسعود: «این همه ظرفو کی قراره
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

sober | نویسنده رمان
گداست دیگه
۵ ماه پیشلایف
0خدایی اگه خواستی از داستان حذف کنی قسمت های الکیشو که هی صحبت میکنن رو حذف کن . الان چند پارته الکی هی در مورد صحبتهای بی مورد و مسخره ی اینا نوشتی .. داستانو ببر رو داستان اصلی
۱ سال پیشهیچکسان
0گفت وگو هاشون خیلی بامزه و قشنگهههههه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
0کاش بهراد یکم عزت نفس داشت حداقل برای پول لباسو خوراکش کار میکرد🥲