سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و هشتم :
ـ شوهرت می خواد به رسم خودشون چهارشنبه سوری رو تبریک بگه، یه وقت غافلگیر میشی، بچه از دستت میوفته.
من که از ترس گرخیده ام، چشمانم از ترس گشاد شده است و با وحشت به رضوان و دخترانش نگاه می کنم و می پرسم:
ـ مگه می خواد چی کار کنه؟؟
همین که نگاهشان به سمت بالا می رود، جسمی سیاه رنگ جلویم می آید.
از شدت ترس جیغ های خفه ای می کشم و با دست به جسم می زنم تا آن را از خودم دور کنم.
ـ سر
لطفا صبر کنید...

آمنه
0عالی بود محشر میکنین با نوشته هاتون واقعا عالی راستی رمان *** *** هم عالی فقط خواهشا دخترمون قوی باشه