پارت چهل و هشتم :

ـ شوهرت می خواد به رسم خودشون چهارشنبه سوری رو تبریک بگه، یه وقت غافلگیر میشی، بچه از دستت میوفته.
من که از ترس گرخیده ام، چشمانم از ترس گشاد شده است و با وحشت به رضوان و دخترانش نگاه می کنم و می پرسم:
ـ مگه می خواد چی کار کنه؟؟
همین که نگاهشان به سمت بالا می رود، جسمی سیاه رنگ جلویم می آید.
از شدت ترس جیغ های خفه ای می کشم و با دست به جسم می زنم تا آن را از خودم دور کنم.
ـ سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    عالی بود محشر میکنین با نوشته هاتون واقعا عالی راستی رمان *** *** هم عالی فقط خواهشا دخترمون قوی باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!