سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و یک :
با توضیح هامین به خودم می آیم و به زحمت از کف ماشین بلند می شوم.
ـ خوابم برده بود.
هامین به زحمت جلوی خنده اش را گرفته است، لب هایش را روی هم فشار می دهد تا نخندد.
ـ دختر هنوز یک ساعت نیست که راه افتادیم و تو خوابت برد، بزار حداقل به عوارضی می رسیدیم بعد.
ـ خب حالا، ماشینو بزن کنار من بیام جلو.
کنار هامین می نشینم و پهلو و دست هایم را که در اثر افتادن درد گرفته اند می مالم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0ممنون زیباوعالی بود خوش بدرخشی بانو