پارت چهل و یک :

با توضیح هامین به خودم می آیم و به زحمت از کف ماشین بلند می شوم.
ـ خوابم برده بود.
هامین به زحمت جلوی خنده اش را گرفته است، لب هایش را روی هم فشار می دهد تا نخندد.
ـ دختر هنوز یک ساعت نیست که راه افتادیم و تو خوابت برد، بزار حداقل به عوارضی می رسیدیم بعد.
ـ خب حالا، ماشینو بزن کنار من بیام جلو.
کنار هامین می نشینم و پهلو و دست هایم را که در اثر افتادن درد گرفته اند می مالم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون زیباوعالی بود خوش بدرخشی بانو

    ۱۲ ماه پیش
  • تمنا

    0

    😂😂منم توماشین بشینم وقتی راه بیوفته لامصب انگار داره واسم لالایی میخونه وخوابم میبره،ممنون نویسنده جان

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!