پارت پنجاه و سوم :

امروز هم مانند دیروز حسابی بهمان خوش گذشت و من اصلا گذر زمان را حس نکردم.
شب، طبق معمول، هامین جایش را آن سوی کرسی، درست روبه روی من و چیکا می اندازد.
چیکا آن قدر که با دختر های رضوان بازی کرده است، تقریبا از شدت خواب آلودگی بیهوش شده است و هامین هم آن قدر برف پارو کرده است که مثل دخترش از شدت خواب آلودگی و خستگی تقریبا از حال رفت.
اما این وسط من هیچ رقمه خوابم نمی آید و نمی دانم ق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    الان هامین فکر میکنه سرمه دروغ میگه وفقط برای نزدیک کردن خودش آن حرفها را می زند خدا به خیر بگذرونه از دست این سرمه وکارهاش پارت عالی خوش بدرخشی

    ۱ سال پیش
کپی شد!