سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و پنجم :
چیکا که بلند می شود، با هم به طبقه ی پایین می رویم، چیکا با دیدن رضوان، خودش را به سمت او می کشد و رضوان با محبت در آغوشش می گیرد.
ـ بیا بغلم یکی یه دونه، برات سوپ درست کردم.
رضوان چیکا را کنار خودش زیر کرسی می نشاند و مشغول غذا دادن به او می شود.
ـ با مهتاب برو یه سر بیرون تو روستا بگرد.
ـ با چیکا سختت نمیشه؟
ـ چه سختی؟ مثل عروسک نشسته کنارم. بدو بزار یه هوایی ام به کلت بخوره
لطفا صبر کنید...

آمنه
0سعیده بانو یعنی از من گفتن بود از تهرانی دیه بگیره این عمه خانم اخه کی رفته گاوه نر رو بدونه حتما دیگه این به درد نمیخوره ازش بچه در نمیاد عقیمش کرد از من گفتن بود ولی حیف شد اگه شیر داده بود برای برگرداندن حافظه اش شاید خوب بود که از بین همه رفت سراغ اون