پارت چهل و پنجم :

چیکا که بلند می شود، با هم به طبقه ی پایین می رویم، چیکا با دیدن رضوان، خودش را به سمت او می کشد و رضوان با محبت در آغوشش می گیرد.
ـ بیا بغلم یکی یه دونه، برات سوپ درست کردم.
رضوان چیکا را کنار خودش زیر کرسی می نشاند و مشغول غذا دادن به او می شود.
ـ با مهتاب برو یه سر بیرون تو روستا بگرد.
ـ با چیکا سختت نمیشه؟
ـ چه سختی؟ مثل عروسک نشسته کنارم. بدو بزار یه هوایی ام به کلت بخوره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    سعیده بانو یعنی از من گفتن بود از تهرانی دیه بگیره این عمه خانم اخه کی رفته گاوه نر رو بدونه حتما دیگه این به درد نمیخوره ازش بچه در نمیاد عقیمش کرد از من گفتن بود ولی حیف شد اگه شیر داده بود برای برگرداندن حافظه اش شاید خوب بود که از بین همه رفت سراغ اون

    ۱ سال پیش
کپی شد!