سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و یک :
ـ چون تو می دونستی من موافقم بهشون قول دادی، نه بابا چه ناراحتی؟؟؟ اونجا خونه ی توام هست.
چشمانم که سنگین می شوند، سریع خوابم می برد و وقتی هامین صدایم می کند که بیدار شوم، باورم نمی شود که پنج ساعت خوابیده ام.
هامین مدام اسمم را صدا می کند.
ـ سرمه، سرمه پاشو دیگه تا ده دقیقه دیگه سال تحویل میشه، پاشو یه آبی به سر و صورتمون بزنیم.
ـ ولم کن من خوابم میاد، بزار سال تحویل شه اصلا
لطفا صبر کنید...

آمنه
0واقعا لحظه سختی هست خوبه عمه خانم خبرشون کرد وگرنه خاطره بد میشه برای دخترهایی که زمانی بادار میشن ومی خواهند بزائند پارت عالی