سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و ششم :
عمه آسیه صندلی به دست می آید و با دیدن سر و وضع من به پایش می کوبد:
ـ ای وای خاک بر سرم چی شدی تو؟ گاو تو رو زد؟
دستمال کاغذی که مهتاب به دستم داده را برمی دارم و صورت پهنی ام را تمیز می کنم و می گویم:
ـ داشتم شیرشو می دوشیدم که یهو دیوونه شد، با دم زد افتادم رو دستشوییش.
با لب و لوچه ی آویزان رو به عمه آسیه می گویم:
ـ گاوتون خیلی بی شعوره عمه.
ـ کدومشونو خواستی بدوشی؟
لطفا صبر کنید...

ناهید
0خوب میشد گه گاهی سرمه یه خاطراتی از گذشته شو یادش میومد