پارت پنجاه و نهم :

پووفی می کشم و تلفن را قطع می کنم و به سمت آیفون می روم.
به اتاقم می روم و لباس مناسبی می پوشم و همراه چیکا به پذیرایی می روم.
البرز را در حالی که روی یکی از مبل ها نشسته است و مشغول کار با گوشی اش است، می بینم.
ـ سلام، خوش اومدی.
نگاه از صفحه ی گوشی می گیرد و جلوی پای من بلند می شود.
ـ سلام، ممنون. ببخشید که مزاحم شدم، هامین دعوتم کرد، بعد خودشم نیست.
من هم روی یکی از مبل ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    تااین جای رمان عالی بود دسب مریزاد ازطرفی البرز ریگی به کفش دارد فکرکنم عامل بدبختی سرمه البرز بوده اونم از روی حسادت. عشق خواهرش به همین یعنی میشه همین برسه وروی کثیف البرز رو ببینه وخرفهاشو بشنوه

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    به به الان دیگه باید بگیم گاومون زائید باید ببینیم دیگه چنارها کرده وتا چه اندازه به هم احساس داشتن امیدوارم هامین زمانی برسه که البرز داره حرف میزنه ویا باعث اذیت سرمه البته با کلمات باشه تا بدونه کی زیر سر زنش بوده پارت عالی عالی عالی ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!