سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهل و دوم :
حالا برف با شدت بیش تری می بارد. فقط یک ساعت تا مقصد راه مانده است اما از بس به خاطر لغزندگی جاده آرام می رویم، شاید تا چند ساعت دیگر هم به مقصد نرسیم.
ـ هامین اگه تو راه بمونیم، بنزین تموم بشه..... یخ کنیم....... حیوون های وحشی مار و بخورن چی؟؟؟؟
هامین که حسابی به خاطر رانندگی زیاد خسته شده است، چشمانش را می مالد و می گوید:
ـ اون وقت خون من گردن توئه.
با دلخوری به هامین نگاه می کنم.
لطفا صبر کنید...
