فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و چهارم :
***
فرهاد و عمه خانم مقابل ورودی بخش اورژانس بر روی صندلیهای ردیفی سبز رنگ کنارِ دیوار نشسته بودند. عمه خانم در حالِ ذکر گفتن با تسبیح زرد رنگش بود و هرازگاهی هم گریه میکرد. او هم سرش را به دیوار تکیه داده بود. از شدت خستگی سر درد داشت و شقیقههایش به نبض افتاده بود. صدای پیجری که مدام دکتر صالحی را به بخش آیسییو پیج میکرد، سر دردش را تشدید میکرد. چشمانش را گشود و به عمه خانم نگ
لطفا صبر کنید...
