پارت شصت و چهارم :

***
فرهاد و عمه خانم مقابل ورودی بخش اورژانس بر روی صندلی‌های ردیفی سبز رنگ کنارِ دیوار نشسته بودند. عمه خانم در حالِ ذکر گفتن با تسبیح زرد رنگش بود و هرازگاهی هم گریه می‌کرد. او هم سرش را به دیوار تکیه داده بود. از شدت خستگی سر درد داشت و شقیقه‌هایش به نبض افتاده بود. صدای پیجری که مدام دکتر صالحی را به بخش آی‌سی‌یو پیج می‌کرد، سر دردش را تشدید می‌کرد. چشمانش را گشود و به عمه خانم نگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!