پارت هفتاد و هفتم :

***
خسته از کار‌ها و حضور در مراسمی که، به مناسبت هفتم آذر، روزِ نیروی دریایی برپا شده بود، با بی‌حوصلگی ماشین را پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به ساختمان روبه‌رویش انداخت، خبری از رفیق محبوبش نبود. کلید را از جیب کیفش بیرون آورد، به محض این‌که خواست درب را باز کند، با صدای سلام کردن منفورترین آدم زندگی‌اش سرش را به عقب چرخاند. از دیدن او آن وقت ظهر و آنجا شوکه شد. برگشت و لنگه‌ی اَبروی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!