فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفتاد و هفتم :
***
خسته از کارها و حضور در مراسمی که، به مناسبت هفتم آذر، روزِ نیروی دریایی برپا شده بود، با بیحوصلگی ماشین را پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به ساختمان روبهرویش انداخت، خبری از رفیق محبوبش نبود. کلید را از جیب کیفش بیرون آورد، به محض اینکه خواست درب را باز کند، با صدای سلام کردن منفورترین آدم زندگیاش سرش را به عقب چرخاند. از دیدن او آن وقت ظهر و آنجا شوکه شد. برگشت و لنگهی اَبروی
لطفا صبر کنید...
