فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفتاد و یک :
آن روز فکر و ذکرش حسابی درگیر شد. درگیر سُرمه که در بدترین شرایط ممکن بود و معلوم نبود چه قرار بود بر سرش بیاید. صبح فردای آن روز، دکتر اجازهی ترخیص داد. پلیس هم پیگیر بود که آن دو نفر را پیدا کند و کلی از او سؤال و نشانی ظاهری آنها را پرسیدند. با کمک سیاوش سوار ماشین پرادوی مشکی او شد. سیاوش پس از نشستن پشت فرمان پرسید:
- واقعاً قیافههاشون رو یادت نبود؟
بابت راه رفتنش، جای
لطفا صبر کنید...
