پارت هفتاد و یک :

آن روز فکر و ذکرش حسابی درگیر شد. درگیر سُرمه‌ که در بدترین شرایط ممکن بود و معلوم نبود چه قرار بود بر سرش بیاید. صبح فردای آن روز، دکتر اجازه‌ی ترخیص داد. پلیس هم پیگیر بود که آن دو نفر را پیدا کند و کلی از او سؤال و نشانی ظاهری آن‌ها را پرسیدند. با کمک سیاوش سوار ماشین پرادوی مشکی‌‌ او شد. سیاوش پس از نشستن پشت فرمان پرسید:
- واقعاً قیافه‌هاشون رو یادت نبود؟
بابت راه رفتنش، جای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!