فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفتاد و سوم :
پیرزن تسبیحش را دور مچ دستش پیچاند و با تحکم خطاب به فرهاد گفت:
- وا مادر شما که بیداری! بخواب تو زخم داری، خون ازت رفته.
فرهاد نگاه مملو از شیطنش را از صورت دخترک گرفت و پتو را تا شکمش بالا کشید و مطیعانه لب زد:
- چشم، الان میخوابم.
سُرمه برخاست و شالش را مرتب کرد و با دستپاچگی گفت:
- عمه جان! منم میرم خونه یکم استراحت کنم.
عمه خانم بر روی مبل تک نفره نشست.
- تا خون
لطفا صبر کنید...
