پارت هفتاد و سوم :

پیرزن تسبیحش را دور مچ دستش پیچاند و با تحکم خطاب به فرهاد گفت:
- وا مادر شما که بیداری! بخواب تو زخم داری، خون ازت رفته.
فرهاد نگاه مملو از شیطنش را از صورت دخترک گرفت و پتو را تا شکمش بالا کشید و مطیعانه لب زد:
- چشم، الان می‌خوابم.
سُرمه برخاست و شالش را مرتب کرد و با دستپاچگی گفت:
- عمه جان! منم میرم خونه یکم استراحت کنم.
عمه خانم بر روی مبل تک نفره نشست.
- تا خون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!