فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و هفتم :
***
زینتخانم صورت بیرمق و زرد دخترک را بوسید و با بغض کلامش را به زبان آورد.
- هر روز باهات تماس میگیرم، دلم نیست برم و تنهات بذارم، چه کنم که بچه مدرسه رو دارم؛ اما تا چهلم باز میام پیشت.
سرمه اشکهایش را پاک کرد و لب زد:
- ممنون بابت این چند روز که پیشم بودین.
آقا چنگیز که درون ماشین پژوپارسش نشستهبود، شیشه را پایین کشید و خطاب به او گفت:
- دخترم کاری باری نداری
لطفا صبر کنید...
