پارت بیست و یک :

***
با لبخند نشسته بر لبانش‌ از آشپزخانه بیرون رفت. لذت می‌برد از حرص خوردن دخترک که میان چهره‌اش علاوه بر مظلومیت، شیطنت خاصی هم نهفته بود. خودش هم قبول داشت که آن روز در زهرچشم گرفتن از او زیادی پیش رفته بود؛ اما بر این باور بود که لازم بود به سرمه بفهماند او آدمی نیست که از دختر جماعت ضربه بخورد. او ده سال متنفر بود از جنس مونثی که تا می‌فهمیدند دل در گِروِشان داری چنان غروری وجودش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    سرمه بود؟احتمالا خودشه.آهان که آقا فرهاد گفتن دوباره عاشق نمیشن،صحیح🙄😂

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    واای نکنه سرمه رسیده باشهههه🤐🤐

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    0

    وااای چقد از این دخترای آویزون بدم میاد ...واای واای ...دلم میخواست بزنمش این شادی رو ...

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم آروم باش😂😂

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    0

    اوه سرمه جان فکر بد نکن فرهاد گل پسره🤭

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂😂😂حق گفتین اما بد جایی رسید

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!