پارت سی :

دیگر چیزی از آن مهمانی نفهمید و فقط به‌ حال خود سوخت و دَم نزد. دلش سوخت وقتی سر میز شام سیامک کنارش نشست و نامحسوس هوایش را داشت. قلبش به آتش کشیده شد وقتی فرهاد روبه‌رویش بود و بی‌تفاوت غذایش را با خیال راحت می‌خورد. سوخت بابت منطق والدینش که گویی او موجودی اضافی بود که فقط می‌خواستند او را از سرشان باز کنند؛ اما از یک لحاظ به این اندیشید آن‌ها، پدر و مادر بودند و حق داشتند که خوشبختی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    ای بابا یه لحظه ماهم مثل سرمه خیالمون داشت راحت میشد تا جمله اخر پارت خوندم 🫣🫣🫣

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😢😓

    ۶ ماه پیش
کپی شد!