فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی :
دیگر چیزی از آن مهمانی نفهمید و فقط به حال خود سوخت و دَم نزد. دلش سوخت وقتی سر میز شام سیامک کنارش نشست و نامحسوس هوایش را داشت. قلبش به آتش کشیده شد وقتی فرهاد روبهرویش بود و بیتفاوت غذایش را با خیال راحت میخورد. سوخت بابت منطق والدینش که گویی او موجودی اضافی بود که فقط میخواستند او را از سرشان باز کنند؛ اما از یک لحاظ به این اندیشید آنها، پدر و مادر بودند و حق داشتند که خوشبختی

لطفا صبر کنید...

شادان
0ای بابا یه لحظه ماهم مثل سرمه خیالمون داشت راحت میشد تا جمله اخر پارت خوندم 🫣🫣🫣