پارت بیست و پنجم :

با صدای زنگ آیفون از دنیای غم‌زده‌ی خودش بیرون آمد، چند ثانیه‌ای طول کشید که به خودش بیاید. به‌سختی از جایش برخاست. سرش به‌شدت درد می‌کرد و بدنش از یک‌جا نشستن بی‌حس شده و پاهایش به گزگز افتاده‌بودند. درب اتاق را گشود؛ خانه را تاریکی و سکوت مطلق فرا گرفته بود. آرام با پاهای بی‌حسش به‌‌سوی‌ آیفون رفت. گوشی را برداشت. صدایش بابت گریه‌، گرفته و خش‌دار شده‌بود.
- کیه؟
- منم،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    مطمئنی از همه ی دخترا متنفری؟ اومدنت و توضیح دادنت که یه وقت سرمه دچار سوءتفاهم نشه که اینو نمیگه😁

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    والله😅

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    قشنگ معلومه فرهاد دیگه از دست رفته فقط خودش هنوز نمیخواد قبول کنهه...

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    0

    آخه تو که میگی متنفری پس دم در سرمه اومدنت چیه😅دل دادی رفت

    ۱۰ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂😂همینو بگو

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!