فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و هشتم :
سیاوش دست بر روی شانهی او گذاشت.
- چه خبرا؟
لبخند محوی زد و بر روی پلهی اول نشست و جواب داد:
- سلامتی.
سیاوش که مقابلش ایستادهبود دستان را داخل جیبهای شلوار مشکی پارچهایش گذاشت و پرسید:
- دیشب شیفت بودی؟
- آره، از صبح تا سه خوابیدم هنوز گیج خوابم.
- خواب فقط خوابِ شب.
- دقیقاً.
سیاوش کنارش نشست.
- خان داداشتم که داره دوماد میشه.
سیاوش که گویی
لطفا صبر کنید...

شادان
0خوبه ماهک هس همه یکم باهاش سرگرم بشن .والا ...خوشبحال ماهک واقعا