لیست کلیه پارتهای رمان روح جنگل : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 100
-
رمان روح جنگل - پارت 21
وقتی سرم به عقب کشیده شد، شعلههای آتش کش آمدند و سایههای لرزانشان در هوای شب بازتاب پیدا کردند. درد از ریشهی موهایم تا عمق جانم دوید و لرزی ناخواسته از ستون فقراتم پایین ریخت. کف دستم روی خاک سرد نشست؛ دانههای ریز نمگرفته در پوست انگشتانم فرو رفتند و سرمایشان زیر پوستم پخش شد. بدنم روی خاک...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 22
ضربهای که به مانی زدم، فقط چند ثانیه او را عقب راند. آب تا زانوهایم میرسید و موجهای کوتاهی که از برخورد بدن هایمان ایجاد شده بود هنوز اطرافمان می چرخیدن. نفسم تند و چشمهایم پر از آب شده بود.صدای افتادن چیزی را درست از پشت سرم شنیدم . گردنم بیاختیار چرخیدو همان لحظه چشمم به مشت خودم افتاد....
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 23
انرژی برایم باقی نمانده بود .چهار دستوپا روی زمین افتادم ؛ هنوز مزهی شور اب دریاچه در دهانم مانده بود و سرفههایم یکی رها نشده، یکی تازه بالا میآمد. هوا را با زحمت و خفگی به ریه هایم کشیدم. زمین زیر کف دستهایم گِلی بود؛ گلی سرد و مرطوب که هر بار وزنم رویش میافتاد، نرم میشد و مرا قدری بیشتر ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 24
صدای خشخش خاک، از زیر زانوهایم برخاست.دستهایم از پشت بی استفاده و بی جان محکم بسته شده بودند.برای خاموش کردن شعله، مجبور بودم زانوهایم را بیشتر در خاک فرو ببرم، عقب بکشم و تودهی سرد و نمزده خاک را به سمت آتش هل بدهم. هر بار که پوستم در خاک ساییده می شد، انگار هزار ذرهی خشک و تیز زیر پوس...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 25
مانی بدون کوچکترین هشداری بازوی مرا قاپید؛ انگار دستش از دل تاریکی بیرون جهیده باشد و مستقیم به جانم افتاده باشد. لحظهای که انگشتانش زیر بازویم قفل شد، حس کردم چیزی سفت و بیرحم درون پوستم فرو می رود؛ انگار گوشت و استخوانم دیگر مال خودم نبودند. نفس درون سینهام نیمهتمام مانده بود که او با یک ک...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 26
با تمام ترس و لرزی که تا عمق مغزم نفوذ کرده بود درست مثل ریشههای گیاه پوسیده یخزدهای که درون سرم پیچیده بود، تنها توانستم سرم را پایین بیندازم و صدایی که بیشتر شبیه نالهای خفه بود تا کلمه های واضح را از گلوی خشک و لرزانم بیرون بدهم: — هیچ… هیچکس… مانی… هیچ همکار… چی داری میگی؟ سنگینی نگ...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 27
هر گوشهی کلبه مثل میدان جنگی خاموش بود. گرد و خاکی که روی زمین نشسته بود با هر نسیم ریزی بلند میشد، برگهای خشک کنار دیوارها جمع شده بودند، کتابها و دفترچههای خیس و باز شده روی زمین پخش بودند، انگار هر صفحهشان در آخرین لحظه فریاد زده و بعد رها شده باشد. شیشههای شکستهی دارو روی زمین برق می...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 28
من نمیتوانستم چیزی را ببینم، نه سایهای داخل مه و نه هیچ شکل مشخصی روی آب، اما با تمام وجودم حس میکردم کسی آنجاست؛ کسی که پشت پرده مه ایستاده و بدون حرکت مرا تماشا میکند. این حس آنقدر واضح بود که هر بار نفس میکشیدم، تصور میکردم صدای نفس دیگری همزمان با من از آب برخاسته و همراه با مه، دوبار...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 29
شمع را از کنار پنجره برداشتم؛ شعلهاش با کوچکترین لرزش انگشتانم موج برمی داشت و نوری لرزان روی دیوارهای چوبی می انداخت که انگار در همان لحظه میخواستند خاطرهای پنهان را از دل خطوخشهایشان بیرون بکشند. با گامهای آهسته و بیصدا به سمت شیشههای واژگونشده روی زمین رفتم؛ کف چوبی زیر پاهایم سرد و ...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 30
فریادم مثل موجی شکسته در فضای خاموش کلبه پیچید؛ موجی که انگار حتی پیش از آنکه شکل کامل خود را پیدا کند، در دل تاریکی خرد و گم شده بود: ـ آنیااااا! در همان لحظهای که نامش را بر زبان آوردم، قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد؛ نه فقط قلبم، بلکه انگار تمام جهان اطرافم در یک لحظه جامد شد. من مطم...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 31
پاهایم بیحرکت شده بودند؛ انگار از زانو به پایین دیگر جزئی از بدنم نبود. سنگینی فلجکنندهای بر تنم آوار شده بود و هر تلاش کوچکی که برای تکان دادن انگشتانم میکردم، با درد تیرکشندهای که از عمق استخوانهای ساقم بالا میدوید، به شکست ختم میشد. پلکهایم سُربی شده بودند؛ باز و بسته کردنشان شبیه کش...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 32
پاهایم مثل دو تکه یخِ بیجان افتاده بودند؛ نه هیچ فرمانی نمیبردند.دنیا دور سرم میچرخید، اما تنها چیزی که میدیدم نور لرزان آتش بود، نقطهای کوچک و زنده وسط تمام این تاریکی. کف هر دو دستم را محکم روی زمین فشار دادم. با اولین فشار، بدنم فقط چند سانتیمتر جلو رفت و همان جلو رفتن کوتاه، انگار تمام...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 33
پاهایم بیوقفه میلرزیدند، لرزهایی ریز و پیوسته، مثل شاخهای یخزده که زیر بار باد تکان میخورد، اما مجبور بودم بایستم.باید نقشه ام را بی کم و کاست پیاده میکردم . نفس عمیقی کشیدم و کف دستم را روی دیوار چوبی کلبه گذاشتم، چوب سرد و زبر که انگار سرمایش به پوست و استخوانم رخنه می کرد. با فشار دست...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 34
آرام کنار تخت زانو زدم. زانوهایم هنوز قدرت لازم نداشتند و تماسشان با زمین سرد، مثل شوکی کوتاه، درد را تا استخوان رانم فرستاد. دستهایم را جلو بردم و طنابهای ضخیم و چرکمردهای را که خودم دور مچ پای مانی بسته بودم گرفتم. طنابها محکم و زبر بودند، الیافشان پوست انگشتانم را میخراشید و حتی کمی خون...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 35
روی تخت کنار مانی نشستم.دهانم مزهی تلخی به خود گرفته بود؛ تلخیای که فقط از ترس نمیآمد، از دروغهایی میآمد که مجبور بودم لایه حقیقت پنهانشان کنم و به خورد مانی بدهم. آب دهانم را با زحمت قورت دادم، گلویم خشک و سوزان بود. نفسم را آهمانند بیرون دادم، طوری که بیشتر شبیه اعتراف بود تا بازدم و گفت...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 36
جملهای که گفته بودم، مثل چیزی نیمهکاره در هوا مانده بود و حالا همان نیمهتمامی، فضا را شکننده و ناپایدار کرده بود. قدمی کوچک برداشتم، شاید برای فرار، شاید فقط برای این که وانمود کنم هنوز کنترل اوضاع دست من است. اما پیش از آن که وزنم کامل روی پای جلویم بیفتد، صدای قدمهایش را شنیدم؛ قدمهایی سنگ...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 37
نگاهش آهسته و مکثدار از زخمم بالا خزید . وقتی به چشمهایم رسید، متوقف شد. انگار چیزی در نگاهش جابهجا شد؛ شاید هم چیزی فرو ریخت یا شاید عقب نشست. حسی که تا چند لحظه پیش پشت پرده ای از مه در نگاهش می دیدم، دیگر وجود نداشت. انگار به حقیقتی برخورده بود که انتظارش را نداشت و حالا میان عقبنشینی و پ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 38
مانی سرش را بالا آورد و نگاهش این بار نه حالت تهاجمی داشت و نه طلبکار بود، انگار چیزی درونش فرو نشسته بود، چیزی که تازه سنگینیاش را فهمیده باشد و دیگر نتواند انکارش کند. دیگر در صورتش خشونت دیده نمیشد، بیشتر شبیه دیواری بود که ترک برداشته اما هنوز نریخته است. وقتی حرف زد، صدایش ارام بود انگار م...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 39
-*** صدای بههم خوردن نامنظم چند جسم و کشیده شدن چیزی روی چوب به گوشم رسید .صداها انگار از ته راهرویی بلند شنیده میشدند، نزدیک میآمدند و دوباره عقب میرفتند، گویی کسی با اضطراب، مسیری را مرتبا طی میکرد. سرم سنگین بود، آنقدر که حس میکردم درون مغزم با تیله پر شده است. هر تکه از مغزم که تلاش...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 40
مکث کردم؛ مکثی که انگار برای عبور از مرزی نامرئی لازم بود، مرزی میان سالها خاموشی و کلماتی که حالا دیگر راه برگشت نداشتند: — فریبا مادرم نیست. کلمات آرام بدون کوچکترین لرزشی از دهانم بیرون آمدند. جملهای را به زبان اوردم که در بیست و هفت سال زندگیم همیشه دوست داشتم با صدای بلند فریادش بزنم. ن...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
