روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت سی و هشتم :
مانی سرش را بالا آورد و نگاهش این بار نه حالت تهاجمی داشت و نه طلبکار بود، انگار چیزی درونش فرو نشسته بود، چیزی که تازه سنگینیاش را فهمیده باشد و دیگر نتواند انکارش کند. دیگر در صورتش خشونت دیده نمیشد، بیشتر شبیه دیواری بود که ترک برداشته اما هنوز نریخته است. وقتی حرف زد، صدایش ارام بود انگار میخواست ارامشی را که از من گرفته به من باز گرداند:
— هر چی بگی حق داری...نمیخواستم..کنترلمو
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زری گلی
1💔هعی... خدا لعنتشون کنه