روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت سی و سوم :
پاهایم بیوقفه میلرزیدند، لرزهایی ریز و پیوسته، مثل شاخهای یخزده که زیر بار باد تکان میخورد، اما مجبور بودم بایستم.باید نقشه ام را بی کم و کاست پیاده میکردم .
نفس عمیقی کشیدم و کف دستم را روی دیوار چوبی کلبه گذاشتم، چوب سرد و زبر که انگار سرمایش به پوست و استخوانم رخنه می کرد.
با فشار دستهایم بدنم را آرام بالا کشیدم. اولین تلاشم فاجعه بود، چنان با زانو بر زمین افتادم که ت
لطفا صبر کنید...

فاطی
7هر لحظه دری تازه به دنیای سرگردان این جنگل و رمان برایم باز میشود..اعتماد حرف اول را میزند ولی احتیاط شرط عقلِ