روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهل :
مکث کردم؛ مکثی که انگار برای عبور از مرزی نامرئی لازم بود، مرزی میان سالها خاموشی و کلماتی که حالا دیگر راه برگشت نداشتند:
— فریبا مادرم نیست.
کلمات آرام بدون کوچکترین لرزشی از دهانم بیرون آمدند. جملهای را به زبان اوردم که در بیست و هفت سال زندگیم همیشه دوست داشتم با صدای بلند فریادش بزنم.
نگاهم را از مانی گرفتم و به زمین دوختم؛ به خاک کوبیدهشدهای که زیر قدمهایم گستر
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2ولی فکر نکنم مامانش مرده باشه... مشکوکه ماجرا