روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و چهارم :
صدای خشخش خاک، از زیر زانوهایم برخاست.دستهایم از پشت بی استفاده و بی جان محکم بسته شده بودند.برای خاموش کردن شعله، مجبور بودم زانوهایم را بیشتر در خاک فرو ببرم، عقب بکشم و تودهی سرد و نمزده خاک را به سمت آتش هل بدهم.
هر بار که پوستم در خاک ساییده می شد، انگار هزار ذرهی خشک و تیز زیر پوست فرو میرفت،اما چارهای نبود،برایم باقی نمانده بود. مانی همچون مجسمه ای مسخ شد ،ایستا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
A-a
1ممنون زیبا بود کاش بیشتر راجب جرمشون مینوشتین خسته نباشید🌹
۹ ماه پیشسوگند
2محشر بود بانو جان واقعا رومان زیبای نوشتید 😍 😘
۹ ماه پیشندا
4منظورش ازسربازاکین چراادم میکشن کاشک یکم توضیح بدین
۹ ماه پیشزهرا
1مگه همونا که دنبال هومان بودن رو نمیگه؟
۹ ماه پیشفاطی
2با چی روبروییم..با کی روبرویم..سازمانی..افرادی..همه را باید بررسی کرد
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2فکر کنم گودال جنازه ها با گودالی که لی لی و هومان توش افتادن فرق داشته باشه احتمالا جابه جاشون کردن.