روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت سی و یک :
پاهایم بیحرکت شده بودند؛ انگار از زانو به پایین دیگر جزئی از بدنم نبود. سنگینی فلجکنندهای بر تنم آوار شده بود و هر تلاش کوچکی که برای تکان دادن انگشتانم میکردم، با درد تیرکشندهای که از عمق استخوانهای ساقم بالا میدوید، به شکست ختم میشد.
پلکهایم سُربی شده بودند؛ باز و بسته کردنشان شبیه کشیدن تختهسنگی روی زمین یخزده بود. هر بار که سعی میکردم آنها را باز نگه دارم، دن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ناززاد
1وا چه فایده نجاتش دادی ولی دفترچه شو بردی😒
۵ ماه پیشلیلا
1به نظرم نقشه لی لی بود
۵ ماه پیشفاطی
0چیزی درونم به لرزه افتاد..بی حساب شدیم...در این زمان چه جوابی باید به مانی بدهم..چه نسبتی باهم دارن..شاید خواهرن🤔
۹ ماه پیشرزیتا
0دوتا خواهر که نمیتونن هم اسم باشن
۹ ماه پیشفاطی
1شاید خواهر گمشده..بعدش که متوجه شده با پدرش مثلا به جنگل تبعید شدن یا دختر عمو...شاید هم هیچکدام😁باید ببینیم چرا همه میمیرن ودر گودال ریخته میشن لی لی و پدرش زنده موندن..فعلا همه این حدسیات مثل مدرک جمع آوری میشه.
۹ ماه پیشسهیل۲۹
3چقد مرموزانه..پس آنیا رو قبلا دیده و میشناخته
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1اوه... پس قبلا لی لی نجات اش داده. الان دفتر هم پیش آنیاست و مطمئنم مار رو هم آنیا فرستاده