لیست کلیه پارتهای رمان روح جنگل : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 100
-
رمان روح جنگل - پارت 1
مه همهجا را پوشانده بود؛ سنگین و سرد، مثل پتویی خفهکننده که روی زمین و آسمان افتاده باشد. هر نفسی که میکشیدم در میانهی این سپیدی گم میشد، انگار هوا دیگر جایی برای من نداشت. شاخههای درختان از دل مه بیرون زده بودند، پیچیده و لرزان، مثل انگشتان لاغر و استخوانی مردگانی که دست به دامن آسمان شده...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 2
سکوت دوباره بر جنگل افتاد، جز صدای قطرههای آب که از برگها میچکید,صدای دیگری نبود. نگاهم روی پارچهای که چند قدم جلوتر افتاده بود خشک ماند. قلبم میخواست بیرون بجهد.ارام از میان بوته ها بیرون خزیدم .نگاهی به اطراف انداختم .هیچ کس ان اطراف نبود.خم شدم و پارچه را برداشتم و درون کیفم گذاشتم. ابت...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 3
قلبم تند میزد اما دیگر فرصتی برای دور ماندن نبود. بیصدا به طرف ماشین خزیدم، وزن هر قدمم را با هزار احتیاط تقسیم میکردم تا صدایی ندهد؛ نفس در سینهام مانند ریسمانی تاب میخورد. دستم را در کیف کردم و شیشه ای کوچک بیرون آوردم . چیزی بیدفاع که بیش از هر چیزخاطره ای دردناک را برایم زنده میکرد. ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 4
چند قدم آنطرفتر سنگی بزرگ مثل سقفی کوتاه افتاده بود؛ همان را دیدم و بیدرنگ تصمیم گرفتم.باید پیش از اینکه او را به کلبه ام میبردم ,مرهمی بر روی زخمش میگذاشتم. با انگشتان یخزدهام پارچهای که از جیبش افتاده بود را از داخل کیفم بیرون کشیدم .لباسش را بالا دادم و پارچه را با وجود چرک و خیس بودن...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 5
صدای کوبیده شدن چکمهها روی خاک ، به قلبم ریتمی وحشی داد. هر ضربه مثل پتکی بود که روی قفسهی سینهام فرود میآمد. مه میلرزید و نور زرد چراغها مثل خنجری شکسته لابهلای سپیدی بر تن درختها میخزید.صدای سربازی را شنیدم که گفت: -اینجا رد خونه پاهایم یخ زدند. خون او، ردّی از همینجا تا جاده. یکی...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 6
تصمیم گرفتم کمی صبر کنم، نفسم را آرام کردم تا ترسم را به او منتقل نکنم. به سمت پسر خم شدم؛ چشمانش بسته بودند و نفسهایش کوتاه و بریده، مثل موجهای ناپایدار که از ریههایش فرار میکردند. هر لحظه حس میکردم زمان کش میآید، و هر ثانیه احتمال خطر افزایش مییابد.کنار گوشش پچ زدم: — خوبی؟ با نوک انگ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 7
موهای خیسش به پیشانیاش چسبیده بود و لبهایش کبود شده بودند.دستم را روی گردنش گذاشتم؛ نبضش ضعیف بود، اما هنوز میزد. آرام، لرزان، مثل قطرهای که از لبهی سنگ میچکد.ادامه دادم: – فقط چند دقیقه دیگه، هومان... فقط چند دقیقه، بعدش تموم میشه. گفتم، اما صدایم بیشتر شبیه دعا بود تا اطمینان. دستم ر...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 8
هومان را با دقت روی تخت چوبی زیر پنجره کلبه خواباندم . صدای خشکی از تخت چوبی بلند شد و تخت زیر وزنش لرزید. کنارش زانو زدم. برای لحظهای فقط نگاهش کردم ,چهرهاش رنگ پریده بود و نفسهایش کوتاه، نامنظم. گونهاش هنوز پوشیده از گل و خون خشکشده بود. چشمان اش بسته ,لبهایش ترکخورده، و موهایش خیس و ...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 9
میتوانستم همهچیز را تمام کنم. فقط یک حرکت کافی بود . یک فرو رفتنِ سردِ فلز در گوشت گردن هومان، یک نفسِ آخر و بعد سکوت. سکوتی مطلق و بیرحم. اما دستم نمیخواست فرمان ببرد. انگشتانم لرزیدند، تیغه در هوا لغزید، و نفس در سینهام شکست. درونم دو صدا با هم درگیر بودند . یکی فریاد میزد : -بکش دیگری...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 10
شب، با تمام کشمکشها و اضطرابهایش، انگار بیوقفه ادامه داشت و هیچ نشانهای از آرامش در آن دیده نمیشد. بدن هومان میلرزید، لرزشی عمیق و بیامان، و تبش لحظهبهلحظه بالا میرفت. پیشانیاش داغ و عرقآلود میدرخشید، و هر دم که سینهاش بالا و پایین میرفت، گویی درد، ریشه در تمام جانش دوانده بود. نفس...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 11
با قدمهایی حسابشده به سمت شومینه رفتم؛ آماده نبودم دفترچه پدرم را رها کنم. آن دفتر تنها یادگار ملموس او بود . میدانستم هر لحظه غفلت میتواند کشنده باشد، اما ترس و اضطراب نمیتوانست مرا از از برداشتن دفتر منصرف کند. با دقت، لبهی تختهی کوچک را که سالها پیش با دست خودم پشت شومینه کار گذاشته...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 12
باد تند صورتم را برید. باران در چشمهایم نشست. زانوهایم به زمین خوردند و سوزش تیزشان تا مغز استخوان دوید. برای چند ثانیه نفسم بند آمد. سپس سرم را بلند کردم . هومان کنارم نفسنفسزنان، رنگپریده و زنده روی زمین افتاده بود.نفسم را لرزان بیرون دادم و گفتم: ــ تموم شد... بیرونیم... فقط باید حرکت کنی...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 13
*** چشمهایم را آهسته باز کردم. نخستین چیزی که شنیدم، صدای ظریف و زنده پرندگان بود, مثل نیشخندی از دل طبیعت. چقدر این صدا بیرحم بود, یادآور اینکه دنیا هنوز ادامه دارد، حتی وقتی درونش چیزی ارزشمند مرده باشد. نفس کشیدم؛ هوا سرد و نمناک بود، بوی خاک خیس، خون و مرگ در هم آمیخته بود. نور خاکستری...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 14
بازوهایم فریاد میکشیدند؛ رگهای کف دستم از درد ورم کرده بودند و مثل طنابهایی زنده زیر پوستم میتپیدند. پاهایم را به دیوارهی خشک و ترکخوردهی گودال فشار دادم. خاک زیر کفشهایم لغزید و هر بار که تکه ای از خاک فرو میریخت و در تاریکی پایین گم میشد، قلبم یک ضربه را جا می انداخت. نفسهایم گر...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 15
نام هومان هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که دیدم چطور چشمان پسر تنگ شد.پسر نیم قدم جلو آمد و نور صبح روی صورت خسته و خاکی اش افتاد. مردمک هایش لرزیدند . مستقیم در چشمهایم خیره شد.احساس کردم تمام وجودم زیر آن نگاه، برهنه و بی پناه شده است. گویی میخواست هر دروغ، هر لرزش، هر حقیقت پنهان را از...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 16
نفسهایم بریده و پر از اضطراب بودند.مانی یک قدم جلو آمد .نگاهش مثل سایهای تیز کمان در صورتم نشست. با صدایی خشن و لرزان پرسید: — لیلی… چی میدونی؟ دهانم خشک شد. حس کردم زبانم به سقف دهانم چسبیده و نمیتواند کلمه ای به زبان بیاورم. فقط سرم را آرام تکان دادم و بریده گفتم: — من… من نمیدونم. به...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 17
صدای خشخش خفیفی از پشت سرم شنیدم. قلبم یک ضربه را جا انداخت . هنوز کامل به سمت پشت سرم نچرخیده بودم که ضربهی محکمی به کنار سرم خورد. دنیا دور سرم چرخید، نور در چشمانم شکست و تاریکی از گوشههای دیده ام بالا آمد. بدنم روی زمین سرد جنگل افتاد و همهچیز خاموش شد. *** وقتی به هوش آمدم، اولین چیز...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 18
مانی بعد از چند لحظه سکوت سرش را بالا آورد و مستقیم به مردمک چشمانم زل زد. نگاهش این بار نه مثل قبل خشن بود، نه پر از تهدید؛ بیشتر شبیه کسی بود که به آخرین امیدش چنگ میزند. آرام گفت: — لیلی… بهم اعتماد کن... کمکم کن برادرم رو پیدا کنم.... تنها کسی که توی زندگیم دارم اونه...کمکم کن. قلبم گرفت....
بروزرسانی در : ۲۷۸ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 19
حس ناخوشایندی زیر پوستم خزید. بیاختیار خودم را نامحسوس عقب کشیدم و به حرف امدم: — مانی… چرا اسم تو رو هومن نذاشتن؟ ...خیلی بیشتر به اسم هومان میومد...اینطور نیست؟ او به جای جواب دادن، فقط اخم کرد و زیر لب غرید: — الان وقت این سوالا نیست... از سلامتیت چرا راحت میگذری؟؟ باید یه پارچه تمیز پید...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان روح جنگل - پارت 20
مانی با صدای گرفته و کوتاه گفت: — باید هر چه زودتر غذا پیدا کنیم. نگاهش روی من بود؛ دقیق و تیز، مردمکش گشاد شده بودند و انگشتانش کمی میلرزیدند.سپس ادامه داد: — تموم مواد داخل جیبم رو مصرف کردم. من بیشتر از یکی دو ساعت بدون مواد نمیتونم دووم بیارم. ترس عجیبی زیر پوستم خزید.مانی حتی نگذاشت حر...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
