روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و هشتم :
من نمیتوانستم چیزی را ببینم، نه سایهای داخل مه و نه هیچ شکل مشخصی روی آب، اما با تمام وجودم حس میکردم کسی آنجاست؛ کسی که پشت پرده مه ایستاده و بدون حرکت مرا تماشا میکند. این حس آنقدر واضح بود که هر بار نفس میکشیدم، تصور میکردم صدای نفس دیگری همزمان با من از آب برخاسته و همراه با مه، دوباره در هوا پخش میشود.
کیفم را در اغوش گرفتم و از دریاچه با گام های بلند دور شدم، حتی یک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستایش
1جزوی از نقشه اشه دیگه
۵ ماه پیشناززاد
1خب اگه حس کرده کسی نگاهش میکنه نباید جلوی چشمای اون دفترچه رو قایم میکرد
۵ ماه پیشپریسا
1از عمد اینکارو کرد فکر کنم
۵ ماه پیشندا
1خیلی گیج کننده است چرا اینقدرتنها واینکه زمان و مکان داستان کجاست
۹ ماه پیشسهیل۲۹
3این لی لی کیه..چکاره ست؟ کی متوجه میشیم؟ 🥲🥲🥲🥲
۹ ماه پیشفاطی
5وقتی وارد رمان میشوم و پارت و باز میکنم تپش های قلبم نامنظم میشود.حضور فرد غریبه در تاریکی جنگل را تو خونه پشت سرخودم حس میکنم..دست و پاهایم سرد میشود رمانی زنده پراز توهماتی واقعی..🙏
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2خب چرا کیف و بیرون خونه گذاشت وقتی میدونست یکی نگاهش میکنه. تو همون مخفیگاه توی خونه قائم میکرد. اصلا بهترین جا برای پنهان کردن جلوی چشم گذاشتنه نباید نظر دیگران جلب بشه