روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و یک :
وقتی سرم به عقب کشیده شد، شعلههای آتش کش آمدند و سایههای لرزانشان در هوای شب بازتاب پیدا کردند. درد از ریشهی موهایم تا عمق جانم دوید و لرزی ناخواسته از ستون فقراتم پایین ریخت. کف دستم روی خاک سرد نشست؛ دانههای ریز نمگرفته در پوست انگشتانم فرو رفتند و سرمایشان زیر پوستم پخش شد.
بدنم روی خاک کشیده میشد؛ هر برجستگی کوچک زمین، هر ریشهی نازک گیاه، هر سنگریزهای که به پهلو
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
پارمیس
5الان یه سئوال مگه لی لی یه بار جون هومان و نجات نداده پس چرا میترسه به مانی بگه اون که کاری نکرده
۹ ماه پیشساینا
1مانی که انگار تعادل نداره
۹ ماه پیشرانا
2واای لی لی نچ پس کی خلاص میشه
۹ ماه پیشسوگند
2بانو جان واقعا رومان زیبای نوشتید محشر بود 😍😘
۹ ماه پیشپارمیس
4مرسی فاطمه جون محشر بودش🫂💙
۹ ماه پیشرها
4مثل همیشه عالی بود دمت گرم و با آرزوی بهترین ها برات
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
2هوففف لامصب روانی خود منم نفسم سنگین شد 😅😅