بازگشت دوباره به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت بیست و یک :
آن ها از شنیدن حرف های من شوکه شدند چرا که هیچکداممان انتظار نداشتیم کامران درباره اورال، مطالبی را فهمیده و متوجه شده باشد.
آنگاه نیلوفر در حالی که با عصبانیت، دندان هایش را به هم می فشرد، گفت:
_ عاقبت این اسم، یه روز، زندگی همه ما را به باد می دهد.
مهتاب هم ادامه ی حرف او را گرفت و گفت:
_ من دارم دیگه کم کم خیلی نگران میشم!... اورال خودش اینجا نیست ولی اسمش دا
لطفا صبر کنید...
