پارت بیست و پنجم :

وقتی نگاهشان کردم؛ نیلوفر ترسیده بود، مریم می‌خواست گریه کند و مهتاب هم به‌ شدت عصبانی به‌نظر می‌رسید و من اما.... به نظرم، بهترین کار دنیا را انجام داده بودم.

این اوج فداکاری بود؛ کاری که هیچ‌کس جز من، نمی‌توانست آن را به خوبی انجام دهد و اما، در آن لحظه، قبل‌ از آنکه بتوانم چیزی بگویم و یا از خودم دفاع کنم،... مریم زد زیر گریه!... و همین‌جا بود که مهتاب، رگبار اتهاماتش را نثارم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️