لیست کلیه پارتهای رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 73
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 1
وارد ساختمون جدید دفترمون شدم و از پلهها بالا رفتم.هنوز آسانسور رو راه ننداخته بودن و همه به اجبار از پلهها رفتوآمد میکردیم.سرم پایین بود که یه نفر به سرعت از کنارم گذشت و بهم تنه زد،جوری که نزدیک بود لیوان قهوه از دستم بیافته.برگشتم سمتش.یه مرد جوونِ هیکلی با ظاهری خشن و عصبی بود که نیم نگا...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 2
موبایلم شروع به زنگ زدن کرد.لیوان رو روی میز گذاشتم و به صفحهی گوشیم نگاه کردم.شماره ناشناس بود.سورن بلافاصله لیوانم رو برداشت و پرسید: «کیه؟» «نمیدونم.شمارهشو نمیشناسم.» سورن: «خب جواب بده.» «نه،ولش کن.شمارهی ناشناس رو جواب ندم بهتره.» سورن: «نترس،اون پسره هنوز تو رو نمیشناسه،انگیزها...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 3
بیست دقیقهای میشد که روی تاب دو نفرهی حیاط بابا اینا منتظر نشسته بودم.با این که داشتم یخ میزدم ولی نمیتونستم برگردم خونه.مامان ازم خواسته بود همونجا بشینم تا پانیذ بیاد و حرفهامون رو بزنیم.صدای اعلان گوشیم رو شنیدم.یه پیامک از طرف مامان بود.نوشته بود سیگارتو خاموش کن. با دست لرزون و یخز...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 4
منظورم اینه که من خونه دارم.همونی که عمو مسعودم بهم بخشیده.چند سالی هست که اونجا ساکنم.اگه بابامم یه ماشین خوب برام بخره دیگه همه چی حله. پانیذ: بهتر نیست پولای خودتونو جمع کنید و این چیزا رو بخرید؟ اینجوری لذّتشم بیشتره. با بیرغبتی گفتم: نه،اونجوری نمیتونم لباسهای خوب بپوشم.یادمه دوست ص...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 5
سورن: مطمئنم به زودی فرار میکنه. بازپرس: اگه از مدرک تأملبرانگیزی که ارائه داده چشمپوشی کنیم،میتونم بگم پسر خوبیه و فرار نمیکنه. سورن: میشه بپرسم مدرکش چی بوده؟ بازپرس: طبق اظهارات پزشک قانونی و خانوادهی مقتولین،زمان وقوع قتلها بین ساعت نُه تا یازده شب بوده.دقیقا همون موقع،پسره داشته ت...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 6
سورن: ولی فکر کنم جنسش خیلی ناب بود چون حرفای قشنگی میزد. با این که مدرکش معتبر به نظر میآد ولی بازم مشکوکه! حس میکنم باید این فیلمه رو دقیق ببینیم.شاید بشه از حرفاش چیزی درآورد. سورن: من آدرس کانال پسره رو از بالای ویدئو حفظ کردم.برات میفرستم،برو یوتوب چکش کن.به غیر از این باید با خواهر پ...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 7
سورن: متوجه نمیشم! شما دوست دارین برادرتون محکوم بشه؟ گفت: از اونجایی که بابامو کُشته بدم نمیآد. سورن: مطمئنید؟ هیچ مدرکی که علیهش پیدا نکردن! گفت: شک ندارم خودش بابا رو کشته.امیدوار بودم حداقل این دفعه بگیرنش ولی بازم هیچی به هیچی. پرسیدم: شما چند سال از شیرو کوچیکترید؟! گفت: من امسال ...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 8
گفت: ولی من مطمئنم از قبل نقشه داشته! مثه نقشهای که واسه بابام کشید.باورتون میشه شبها که بابام میخوابید کنارش مینشست و بدون پلک زدن بهش خیره میشد؟! برادرتون اون سه نفر رو میشناخت؟ باهاشون خصومت شخصی داشت؟ گفت: لابد میشناخته که کشتهشون. سورن: یعنی چیزی نگفته که شما از حرفاش بفهمید با ا...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 9
شاید من اینجوری نباشم ولی قطعا سامان همچین حسی داره.همین اواخر بهم گفت که دوست داره من بمیرم تا سهمش از اموال بابام دو برابر بشه.کاملا هم جدّی بود.اون لحظه هیچ بحث و دعوایی هم نداشتیم که بگی از لجش همچین حرفی زده. در بیشعوری سامان که شکی نیست اما فکر نمیکنم همه اینطور باشن. سورن: بههرحال ...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 10
سریع گوشی رو قطع کردم و گفتم: بدبخت شدم! سورن با لبخند: تبریک میگم.یار پسندید تو را. چرند نگو! اعصابم خُرده،یهو دیدی چنگالو کردم تو دماغت! عصبی چرا؟ برای دومین بار در زندگیت یه نفر تو رو پسندیده. اولیش کی بود؟ سورن: میترا. آهان.ولی اون موقع مامانم وسط ماجرا نبود.راحت تونستم ازش فرار کنم.ا...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 11
مامان که همچنان عصبانی به نظر میرسید از جاش بلند شد و گفت: حیف که باید برم ناهار مهمونا رو بدم وگرنه همینجا میموندم تا برگردی.اما واسه اطمینان خودم میآم دنبالت. بعد از رفتناش چند نفس عمیق کشیدم تا بلکم مخم به کار بیافته.تنها راهی که به ذهنم میرسید فرار بود.پیش مسعودِ خائن که نمیتونستم بر...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 12
با ناراحتی گفتم: کاش درد و بلات میخورد تو سر من... سورن: قربونت برم.فکر نمیکردم انقد دوسم داشته باشی! اینجوری حداقل مامانم دست از سرم برمیداشت. سورن: گمشو بیرون. جدّی مامانم بیچارهم کرده.الانم از دستش فرار کردم.صبح یهو چشمامو باز کردم دیدم بالا سرم نشسته میگه بریم محضر عقد کنیم! سورن:...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 13
خونهی دوست مسعود از شهر ما دور بود.اگه با حداکثر سرعت میرفتم،نیم ساعت دیگه میرسیدیم.من عجلهای برای رسیدن نداشتم اما حال سورن اصلا خوب نبود.بدجور تب داشت و میلرزید.بیحال بود و مدام عرق سردی روی صورتش مینشست.نمیدونم چه اصراری داشت با من بیاد! من اگه جای اون بودم با همون سوپ بدترکیب کنار می...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 14
چند دقیقهای در سکوت سپری شد.پاکت سیگارم رو از جیب کاپشنم بیرون آوردم.قبل از این که یه نخ روشن کنم سورن گفت: «اون چیه؟!» «چی؟!» به جلو اشاره کرد.پاکت سیگار رو به جیبم برگردوندم.«اگه اشتباه نکنم سگ باشه.» یه سگ خاکستری،درست وسط جاده ایستاده بود. سورن: «مشکوک میزنه!» «به سگ هم شک داری؟» سورن:...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 15
من و سورن از خدا خواسته سوار شدیم.روی صندلی جلو چهار جعبهی بزرگ پیتزا بود و بوی پیتزاها فضای ماشین رو پُر کرده بود.با استشمام اون بو احساس گرسنگی کردم.آروم در گوش سورن گفتم: «به نظرت واسه ما هم ناهار نگه داشتن؟» سورن: «نه.تو مطمئنی میتونی خونهی یارو رو پیدا کنی؟» «مسعود آدرس دقیقو برام اسام...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 16
به لطف هومن خیلی زود به مقصد رسیدیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم فهمیدم قد هومن از من هم کوتاهتره.قطعا زیرِ صد و هفتاد بود اما برعکس قدِ کوتاه و جثهی کوچیکش،ثروت بزرگ و قابل توجهی داشت! به خصوص خونهش جوری بود که به راحتی توش گم میشدیم.خیلی دلم میخواست بدونم شغلش چیه که همچین ثروتی بههم زده.از ط...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 17
یک ساعت از نیمه شب گذشته بود.با این که هومن با ما خیلی گرم و صمیمی رفتار میکرد و اتاق بزرگ و دنجی هم بهمون داده بود اما همچنان نمیتونستم بخوابم.ناخودآگاه احساس غریبی میکردم و راحت نبودم.سورن به خاطر مریضیش خسته بود و سریع خوابش برد.در تاریکی کنار شومینه نشسته بودم.میخواستم سیگار بکشم ولی دود...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 18
صبح با سروصدای گنجشکها از خواب بیدار شدم.جوری که مسعود بیدار نشه،آروم و بیصدا از اتاق بیرون اومدم و راهی اتاق سورن شدم.خوشبختانه هومن پیشاش نبود.به خاطر سرما کلهش رو زیر پتو کرده بود.پتو رو کنار زدم اما خودش از قبل بیدار بود.درحالیکه حسابی اخم کرده بود گفت: «چته؟» «من میخوام برگردم.خواستم ...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 19
تمام مدّتی که مجبور شدم در کنار اون دو نفر صبحونه بخورم،باید جوکهای احمقانهی هومن رو هم تحمّل میکردم.عجیب این که فقط خودش میخندید و اصلا هم از رو نمیرفت.البته شاهرخ هر از گاهی بهش لبخند میزد ولی به نظر نمیرسید لبخندش به خاطر جوکها باشه. چاییم رو نصفه خوردم و گفتم: «من دیگه رفع زحمت میک...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 20
بالأخره تصمیم گرفتم به شاهرخ اعتماد کنم.تاریخ دقیق اون واقعهی ننگین رو بهش دادم.پرسید: «آمادهای؟» «تقریبا.» شاهرخ: «صاف بشین و چندتا نفس عمیق بکش.» کارهایی که گفت رو انجام دادم.بلافاصله فشار شدیدی در گوشها و سرم احساس کردم.صدای وزوز اعصابخردکنی که توی سرم پخش میشد مجبورم کرد چشمهام رو بب...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
