لیست کلیه پارتهای رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 73
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 41
سورن در حیاط رو هُل داد و تا آخر بازش کرد.مامان شیرو،بالای پلههای ساختمون که فاصلهی چندانی با ما نداشت ایستاده بود.سورن گفت: «طبق مدارک،پسر شما قاتل شوهرتون و اون سه نفر نیست.حتی قضات هم متقاعد شدن! بهتر نیست یهکم واقعبینانه و به دور از لجبازی به موضوع نگاه کنید؟» خواهر شیرو با یه صندوق چوبی...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 42
بعد از رفتن سورن،وسایل شیرو رو به داخل خونه انتقال دادیم.احتمالا یه مدّت پیش من میموند برای همین چمدون و صندوقاش رو به اتاق خواب بردم.خودش هم کمکم کرد.صندوق رو روی زمین گذاشت و با خودش گفت: «یعنی کلیدشو کجا گذاشتم؟» «شاید توی چمدونت باشه.» شیرو: «فک نکنم.کلیدشو یه جایی دور از دسترس مامان اینا...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 43
به آشپزخونه رفتم و از توی کابینت شمع و کبریت آوردم.شیرو نصف عکسم رو داخل کمد گذاشت و درش رو بست.لامپ رو خاموش کرد،شمع و کبریت رو ازم گرفت و نصف دیگهی عکس رو بهم داد.همینطور که شمع رو روشن میکرد گفت: «وقتی خونهت از یه قسمت خاصی برات پیام میفرسته،یعنی میخواد که به اون قسمت بیشتر توجه کنی.در ...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 44
دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.گفت: «بیا از این فرصت استفاده کنیم و اینجا رو بگردیم.شاید چیزی که داری میبینی آیندهی خودت باشه.» نگهاش داشتم.پرسید: «چی شد؟!» به طرف آینه قدی رفتم.اون آینه در قسمتی از دیوار قرار داشت که من آینهی اتاقم رو نصب کرده بودم.جلوی آینه ایستادم اما تصویرم با کمی تأخی...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 45
سریع نشستم و جاخالی دادم.خودم رو به قفسهی شمعدونها رسوندم و ریونیز رو دیدم که در سمت دیگهی هال ایستاده و با خوشحالی به من نگاه میکنه.جسم سیاه و بلندی شبیه به شمشیر هم دستش بود و ظاهرا با همون بهم حمله کرد.با لبخند گفت: «خیلی خوشحالم که اینجا میبینمت.» «واقعا؟!» ریونیز: «آره.چون کشتنات را...
بروزرسانی در : ۲۱۲ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 46
حوالی ساعت نُه شب بود که سورن به همراه پیتزاها برگشت و با هم شام خوردیم.دلم میخواست هر چی زودتر ماجراهای دم غروب رو براش تعریف کنم اما نمیخواستم جلوی شیرو بگم.بعد از شام،شیرو به اتاق رفت و سرگرم وسایلش شد.من هم فرصت رو غنیمت شمردم و مختصر و مفید همه چیز رو برای سورن تعریف کردم.بعد از شنیدن ماجر...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 47
کمی فکر کرد.«باشه ولی بین خودمون بمونه.» به سورن گفتم: «میگه یه وقت به کسی نگی!» سورن: «من مثه طایفهی ماکان دهنلق نیستم،دهنم قرصه.» «واقعا که!» سورن: «راست میگم دیگه،تو قضیهی ملاقاتت با هاموس رو به همه گفتی.من،مسعود،داروین،حامی،اون یارو روانشناس خدابیامرز و رفیقش.» «اون دو تا آخری خودشو...
بروزرسانی در : ۲۱۰ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 48
هاموس: «مگه میشه؟» «متأسفانه شد.اون علامتی که ریونیز روی دستم کشید،طلسم جذب موجودات منفی بود و کلی بدبختی برام درست کرد.این وسط یهو با شاهرخ،رفیق مسعود آشنا شدم.اونم ماجرا رو فهمید و گفت من میتونم بفرستمت به گذشته تا به همزادت نه بگی و طلسم هیچوقت روی دستت حک نشه.منم از خدا خواسته قبول کردم.و...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 49
بعد از رفتن سهره،هاموس هم بدون هیچ حرفی ناپدید شد.احساس کردم یه خرده ازم رنجیده.از طرفی سورن هم با شیرو تو زاویه بود و باهاش سرد برخورد میکرد.قطعا شیرو هم متوجه این تغییر رفتار شده بود چون موقع خواب،قبول نکرد توی پذیرایی پیش ما بمونه و به اتاق رفت. چراغ خاموش بود.توی رختخوابم نشسته بودم و سیگار ...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 50
تنها کسی که اعتقاد داشت من بامزهم همون یارو بود.اگه در حال خفه کردنام نبود،چه بسا ازش تشکر هم میکردم.چند ثانیه بعد از گفتن اون جمله ناگهان قیافهش تغییر کرد.انگار دچار حملهی قلبی شد! فشار دستهاش از بین رفتن و روی من سقوط کرد.نمیدونستم چه اتفاقی افتاد ولی خوشحال بودم که خطر ازم دور شد.به سخت...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 51
مسعود با لحن دلسوزانه گفت: «طفلی،حتما خیلی استرس داشته.» سورن با قیافهی خنثی پرسید: «منظورت از "طفلی" بهراد که نیست؟» مسعود آهی کشید.«نه،منظورم شیرو بود.» سورن: «دو نفر این وسط کشته شدن،تو نگران استرس قاتلی؟» مسعود: «من کِی گفتم نگرانشم؟ فقط چون دیشب تا صبح توی حیاط راه میرفت فهمیدم استرس د...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 52
«حالا بهت برنخوره.چون آب از سرش گذشته خودشو به سورن نشون داد وگرنه ظاهر شدن واسه آدما براش جرم داره.الان اگه خودشو به تو هم نشون بده به جای پنج بار،شیش بار اعدامش میکنن.» مسعود: «به هرحال اینو ردش کن بره تو حیاط.مژگان و نسترن از گربه میترسن.» «اصلا راه نداره! اگه بره تو حیاط و گربههای دیگه م...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 53
نزدیک ظهر بالأخره سروکلهی مزاحمین همیشگی پیدا شد.خوشبختانه شانس باهام یار بود و بابا و مامان باهاشون نبودن.به غیر از اونها،بقیهی مفتخورها حضور داشتن.چند دقیقهای توی آشپزخونه موندم اما از یه جایی به بعد دیگه نتونستم به هوای غذاها اونجا بمونم.مسعود با روش خاص و قانعکنندهای ازم خواست که برم ...
بروزرسانی در : ۲۰۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 54
مسعود سریع در جوابش گفت: «تو که از برق و اینا سردرنمیآری.تازه نشنیدی میگن راز پولدار شدنتونو به کسی نگید؟» عمو محمد: «چرا نباید بگه؟ من به شخصه هیچ اطلاعاتی رو از کسی دریغ نمیکنم.همیشه به همه مشاوره میدم.» مسعود: «مطمئنی اونا میخوان بشنون؟» عمو محمد: «اصلا همهی دوستام بهم میگن نظریات ا...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 55
سورن که موبایل به دست توی رختخوابش لَم داده بود ازم پرسید: «به نظرت به حامی زنگ نزنیم؟» دود سیگارم رو بیرون دادم و گفتم: «ساعت یکه.» سورن: «نپرسیدم ساعت چنده مرتیکه خر!» «منظورم اینه که اون سحرخیزه پس الان قطعا خوابه.» سورن: «یادمون باشه فردا صبح زود حتما بهش زنگ بزنیم.» «میشه بگی حامی دقیق...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 56
صدای سهره شبیه حامی بود اما صدای اون یکی فرق میکرد.لباسهاش هم عجیب میزد! درحالیکه ما داشتیم از سرما یخ میزدیم،اون یه پیراهن هاوایی آبی و شلوار جین پاره پوشیده بود.فکر میکردم سورن از این موضوع چشمپوشی کرده که یهو گفت: «ولی عجب استایلی داره!» «میدونستم اگه یه چی دربارهی لباساش نگی میمیری...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 57
آرتاون: «اگه میتونست که انجامش میداد! با توجه به اسمش مشخصه که صرفا به بُعد چهارم دسترسی داره.یکی از همین جنهای دمِ دستی.» این رو که گفت به هاموس و سهره اشاره کرد.میتونستم خشم رو توی چشمهاشون ببینم اما مرام گذاشتن و خشمشون رو فروخوردن. سورن: «مطمئنی میخواد کمک کنه؟ چون هِی داره گند بالا م...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 58
نور سفید و کورکنندهای همهجا رو احاطه کرد.با این که چشمهام باز بودن اما تنها چیزی که میدیدم همون نور بود.احساس سنگینی میکردم.نور به طور ناگهانی از بین رفت و خودم رو بین درختهای یه باغ نیمه تاریک دیدم.چشمم به اون سه نفر افتاد.هاموس اونجا چه غلطی میکرد؟ اون کراواتِ قرمزِ مسخره چی بود؟ از همو...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 59
درحالیکه همچنان لبخند میزد گفت: «همیشه رو به خورشید باش تا سایهها پشت سرت قرار بگیرن.» سهره به کلون نزدیک شد و گفت: «این چرتوپرتای شاعرانه رو تموم کن! فکر نکن الان ماها بهت بدهکاریم!» کلون: «ولی من مشکل رو حل کردم!» سهره: «حرف مفت نزن! تا زمانی که تکلیف جسد روشن نشه ما هیچ بدهیای به تو ند...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 60
کمکم سیاهی از بین رفت و خودم رو در اتاقی ناآشنا دیدم.با سردرگمی دور خودم چرخیدم که چشمم به شیرو افتاد.روی زمین نشسته بود و همینطور در سکوت بهم نگاه میکرد.گفتم: «یهو چی شد؟!» شیرو: «متأسفانه بهمون حمله شد.» «از طرف کی؟» چهرهی جدّیاش با خندهای کوتاه از بین رفت و گفت: «تو که خودت اونجا بود...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
