پارت پانزده :

من و سورن از خدا خواسته سوار شدیم.روی صندلی جلو چهار جعبه‌ی بزرگ پیتزا بود و بوی پیتزاها فضای ماشین رو پُر کرده بود.با استشمام اون بو احساس گرسنگی کردم.آروم در گوش سورن گفتم: «به نظرت واسه ما هم ناهار نگه داشتن؟»
سورن: «نه.تو مطمئنی می‌تونی خونه‌ی یارو رو پیدا کنی؟»
«مسعود آدرس دقیقو برام اس‌ام‌اس کرده.» موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم.«اگرم پیدا نکردیم بهش زنگ می‌زنم خودش بیا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    یادش به خیر ماهم توی دبیرستان دفترچه عقاید داشتیم 😂

    ۳ ماه پیش
  • الهه

    0

    آقا من این هومنو دوست دارم. و همچنین یدالله رو.

    ۸ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این هومنه ولی نمیتونم ثابت کنم

    ۸ ماه پیش
  • زو زو

    0

    مرسی برای آپ بیوگرافی همه رو مینویسه😄

    ۸ ماه پیش
کپی شد!