پارت پانزده :

من و سورن از خدا خواسته سوار شدیم.روی صندلی جلو چهار جعبه‌ی بزرگ پیتزا بود و بوی پیتزاها فضای ماشین رو پُر کرده بود.با استشمام اون بو احساس گرسنگی کردم.آروم در گوش سورن گفتم: «به نظرت واسه ما هم ناهار نگه داشتن؟»
سورن: «نه.تو مطمئنی می‌تونی خونه‌ی یارو رو پیدا کنی؟»
«مسعود آدرس دقیقو برام اس‌ام‌اس کرده.» موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم.«اگرم پیدا نکردیم بهش زنگ می‌زنم خودش بیاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهراد در رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) بهراد
تصویر شخصیت سورن در رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) سورن
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    یادش به خیر ماهم توی دبیرستان دفترچه عقاید داشتیم 😂

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    0

    آقا من این هومنو دوست دارم. و همچنین یدالله رو.

    ۱۰ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این هومنه ولی نمیتونم ثابت کنم

    ۱۰ ماه پیش
  • زو زو

    0

    مرسی برای آپ بیوگرافی همه رو مینویسه😄

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️