هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) به قلم sober
پارت پانزده :
من و سورن از خدا خواسته سوار شدیم.روی صندلی جلو چهار جعبهی بزرگ پیتزا بود و بوی پیتزاها فضای ماشین رو پُر کرده بود.با استشمام اون بو احساس گرسنگی کردم.آروم در گوش سورن گفتم: «به نظرت واسه ما هم ناهار نگه داشتن؟»
سورن: «نه.تو مطمئنی میتونی خونهی یارو رو پیدا کنی؟»
«مسعود آدرس دقیقو برام اساماس کرده.» موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم.«اگرم پیدا نکردیم بهش زنگ میزنم خودش بیا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهره
0یادش به خیر ماهم توی دبیرستان دفترچه عقاید داشتیم 😂