لیست کلیه پارتهای رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 73
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 21
فکر نمیکردم بهش بربخوره.ظاهرا حافظهی خیلی خوبی داشت.دیگه مطمئن شدم لفظ "کیوانِ عزیزِ مسعود" رو اشتباهی نپرونده.حتی فکرش هم من رو عصبی میکرد که کیوان یکی از افراد مورد علاقهی مسعود باشه! نفس عمیقی کشیدم تا بتونم روی کار خودم تمرکز کنم.فعلا باید بیخیال میشدم.دو سه ثانیه از خوابیدنم توی دستگاه...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 22
مسعود با سرعت بهم نزدیک شد و نفسزنان گفت: «نمیخوای خودتو گرم کنی؟» «دارم همین کارو میکنم.» مسعود: «ولی تو داری سیگار میکشی!» «من اینجوری گرم میشم.» از سورن پرسید: «تو چی؟» سورن: «من نمیتونم بدوم.» مسعود: «چرا؟ مشکل جسمی داری؟» سورن: «نه،خسته میشم.» مسعود: «بههرحال اگه خودتونو گرم...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 23
شروعکنندهی بازی برای تیم مقابل مسعود بود و همونطور که انتظار میرفت توپ به دست اونها افتاد.شاهرخ زیر تور خودشون وایساده بود و هومن هم تلاش خاصی نمیکرد.فقط مسعود ما رو به رگبار بسته بود و مدام امتیاز میگرفت.فکر میکردم مثل فوتبال،هر گل فقط یک امتیاز داره اما ظاهرا بعضی از گلها دو سه امتیازی...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 24
احساس خشکی آزاردهندهای در گلوم باعث سرفهم شد.شنیدم که یه نفر گفت: «بیا آب بخور.» چشمهام رو باز کردم.شیرو یه لیوان آب برام آورده بود. نشستم.یهکم آب خوردم و گلوم بهتر شد.نگاهی به دوروبرم کردم. «سورن کجاست؟» شیرو: «گفت دوست داره تنها بخوابه.» نفس عمیقی کشیدم.«ببخشید بیدارت کردم.» لبخندی زد....
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 25
بدجور فاز قتل عام برداشته بود و هیچ رقمه هم کوتاه نمیاومد.گفتم: «به هرحال اگه الان دست به کاری بزنی میفهمن تو بودی چون بیشتر از هر کسی انگیزه داری.» میخواستم عصبانیّتش فروکش کنه و بیخیال انتقام بشه.تا حدودی هم موفق شدم.گفت: «آره،درست میگی.باید چند ماه صبر کنم.بعد دونه دونه بدزدمشون و شکنج...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 26
مسعود با لحن سرزنشگر گفت: «نباید میذاشتم این بچه با تو یه جا بخوابه!» از صبح متوجه کبودی روی گردن شیرو شده بود و فکر میکرد من توی خواب زدماش! به شیرو سپرده بودم هیچی به روش نیاره. «فکر میکنی اتفاقی که براش افتاده عمدی بوده؟» مسعود با اخم جواب داد: «عمدی یا غیرعمدی،مهم آسیبیه که وارد شده.م...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 27
«من میرم.» بلند شدم و آبکش رو ازش گرفتم. شیرو: «منم میآم کمکت.» بلافاصله هومن هم بلند شد و دنبال ما راه افتاد.ازشون پرسیدم: «چهطوره فقط شماها برید؟» هومن: «من نمیخوام سبزی بچینم.فقط میخوام به مکالمات شما گوش کنم.» «مطمئنی قراره مکالمهای صورت بگیره؟» هومن: «پس فقط نگاه میکنم.» در حال...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 28
عجیب این که با تغییر گذشته فقط شیرو اون سگ رو دیده بود! پرسیدم: «نگفتی سگه از چه نظر عجیب بود؟» مکثی کرد.«مهم نیست.شاید اون موقع هم خیالاتی شدم.» وارد خونه شدیم و من با ظرف سبزی به آشپزخونه رفتم.شاهرخ روی میز خم شده بود و به نظر میرسید به سختی نفس میکشه.سریع خودم رو بهش رسوندم و با نگرانی پر...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 29
تفنگش رو چک کرد و در یک چشم بههم زدن ناپدید شد.لحظهای بعد توی حیاط دیدماش.میتونستم اجساد سیاهی که بین درختها حرکت میکردن رو هم ببینم.هاموس تفنگش رو بالا برد و یه تیر هوایی زد.با عجله از پلهها پایین رفتم.وقتی رسیدم،همه در قسمت ورودی سالن جمع شده بودن.فکر نمیکردم بقیه بتونن صدای شلیک رو بشن...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 30
همگی در سکوت چند ثانیه به چهرهی بیگناه اون دانشمند اسکل خیره شدیم.هر چند اختراعش رو امتحان نکرده بود اما تنها چیزی بود که میتونستم ازش استفاده کنم.چراغقوه رو از دستش قاپیدم و به طرف در رفتم.فورا در رو بستم و قفلش کردم.باید به هاموس کمک میکردم ولی مطمئن بودم مسعود هم دنبالم میآد و اصلا دلم ن...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 31
به داشبورد ماشین مشت زدم و گفتم: «لعنت!» سورن دست به جیب شد و یه مقدار پول از کیفش بیرون آورد.به عقب چرخید و پول رو به شیرو داد و گفت: «میشه بری برامون کلوچه و شیر بگیری؟» شیرو پول رو گرفت.وقتی از ماشین پیاده میشد سورن گفت: «کلوچهش کاکائویی باشه.» با لحنی عصبی گفتم: «چه خبرته انقد شیر میخو...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 32
دوباره شکست رو با تمام وجود حس کردم و سرم رو روی داشبورد گذاشتم. «من خیلی بدبختم.» سورن هم دستش رو روی شونهم گذاشت.«خیلی هم شومی.من پوستکلفت بودم که هنوز زندهم.» بالأخره شیرو با سفارشهای سورن برگشت.بلافاصله پرسید: «چیزی شده؟» سورن: «نه.بهراد صبحونه نخورده،ضعف کرده.» با نگاهی به ساعت مچیش...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 33
سورن: «جناب قاضی،فردای اون روز هوا بارونی بوده و موکل من هواشناسی رو چک کرده بود.میدونست مزاحمین نوامیس در روزهای بارونی بیرون نمیآن.» با این جملهی سورن،طرفهای دعوا عصبانی شدن و سروصدا راه انداختن.قاضی به سختی و با توپوتشر ساکتشون کرد.از شاهدهای ما هم سوال کرد و اونها هم حرفهای شیرو رو ت...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 34
میترا: «اونجا هم با زرنگی از مهلکه فرار کرد.طبق چیزی که خانوادهش گفتن،ایشون اصرار داشته به زور یه جوشوندهی عجیبوغریب رو به خورد پدرش بده که موفق هم شده.پدرش نیم ساعت بعد از خوردن اون جوشونده ایست قلبی کرده و از دنیا رفته.» سورن: «این طفل معصوم فقط میخواسته به پدرش گل گاوزبون بده.این جُرمه؟»...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 35
با ورود به پذیرایی به قدری شوکه شدم که یه لحظه نفسم گرفت.همزاد درجهدار حامی روی کاناپه نشسته بود و با دیدن من پرسید: «ترسیدی؟» اون تنها کسی بود که اصلا خوش نداشتم ریخت نحساش رو ببینم! رختخوابها رو انداختم و با اعصابخردی گفتم: «نه،چهطور؟» گفت: «چنین وحشتِ رقّتانگیزی اون هم بعد از دیدن شکوه...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 36
هاموس: «باید سر و وضعمو تغییر بدم.» تلویزیون رو خاموش کردم.«حتی نمیتونم تو رو بدون کلاه فدورا تصور کنم!» همینطور که با چهرهی متفکر به گلِ قالی زُل زده بود ناپدید شد.دو ثانیه بعد جلوی آینه ظاهر شد.یه کراوات قرمز هم دستش بود.کراوات رو دور یقهی پیراهناش انداخت و شروع به گره زدن کرد. «اونو ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 37
هاموس: «اومدم یادآوری کنم که اگه به هر نحوی ماجان آزردهخاطر بشه و از اینجا بره،خونهتو به آتیش میکشم!» «باشه بابا،کشتی منو! اصلا میخوای خودمم گورمو از اینجا گم کنم و خونه رو بذارم واسه شما دو تا؟» هاموس: «هر جا بری منم باهات میآم.» کتری رو پر کردم و روی گاز گذاشتم.«به طرز عجیبی منو یاد ب...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 38
مدّتی میشد که توی رختخوابم دراز کشیده بودم.خیلی خسته بودم اما هاموس اجازه نمیداد بخوابم.مدام توی خونه رژه میرفت.تا میاومد خوابم ببره از کنارم رد میشد و میرفت توی درودیوار و دوباره از یه جای دیگه ظاهر میشد.گربهش هم که معلوم نبود چشه،از خودش هم بدتر بود! یهو با سرعت صد کیلومتر میدوید و دم...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 39
میخواستم شیرو رو بیدار کنم اما همین که یه قدم به جلو گذاشتم،هاموس یک دستش رو دور کمرم قفل کرد و با دست دیگه دهنم رو گرفت.کنار گوشم گفت: «یه لحظه توی دستوپا نباش ببینم اینجا چه خبره.» دستهاش مثل سنگ بودن.با این که دست چپم آزاد بود به هیچوجه نمیتونستم دستهای هاموس رو کنار بزنم.مجبور شدم فقط...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) - پارت 40
سورن گربهی هاموس رو دو دستی،در بالاترین نقطه نگه داشته بود و هی قربون صدقهش میرفت.گفتم: «اون بچه رو بذار پایین،میترسه.» بغلش کرد و گفت: «آخه از اون زاویه خیلی خوشگل میشه.گفتی اسمش چی بود؟» «ماجان.» سورن: «برداشتی اسم ننهی ننهبزرگ منو گذاشتی رو گربه؟ باید یه اسم بانمک براش انتخاب کنیم.» ...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
