پارت یازده :

مامان که همچنان عصبانی به نظر می‌رسید از جاش بلند شد و گفت: حیف که باید برم ناهار مهمونا رو بدم وگرنه همین‌جا می‌موندم تا برگردی.اما واسه اطمینان خودم می‌آم دنبالت.
بعد از رفتن‌اش چند نفس عمیق کشیدم تا بلکم مخم به کار بی‌افته.تنها راهی که به ذهنم می‌رسید فرار بود.پیش مسعودِ خائن که نمی‌تونستم برم چون مطمئنا من رو به زن داداش عزیزش می‌فروخت.تنها جایی که برای مخفی شدن داشتم خونه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریا

    0

    بلخره مامان سورنم اومد!!عجبببب!

    ۳ ماه پیش
  • Shenk

    0

    مادرجان ولکن🤣😭

    ۸ ماه پیش
  • بهار

    1

    وای عمو مسعود تو این پارت هم نیست

    ۸ ماه پیش
کپی شد!