هیچکسان 6 (نوند هیچکسان) به قلم sober
پارت یازده :
مامان که همچنان عصبانی به نظر میرسید از جاش بلند شد و گفت: حیف که باید برم ناهار مهمونا رو بدم وگرنه همینجا میموندم تا برگردی.اما واسه اطمینان خودم میآم دنبالت.
بعد از رفتناش چند نفس عمیق کشیدم تا بلکم مخم به کار بیافته.تنها راهی که به ذهنم میرسید فرار بود.پیش مسعودِ خائن که نمیتونستم برم چون مطمئنا من رو به زن داداش عزیزش میفروخت.تنها جایی که برای مخفی شدن داشتم خونه
لطفا صبر کنید...

پریا
0بلخره مامان سورنم اومد!!عجبببب!