ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهارصد و بیست و هفتم :
پژواک کلماتی هم دنبالهی این سیلی کوبنده آمد پیش از آنکه ایرج واکنشی نشان دهد به این اتفاق همزمان با مشت شدن دستش که خواهان شکستن دست رامی شد؛ پژواکی که صدای رامی بود، آرامتر از پیش انگار این آرامش اثر خنکای کمرنگ دلش و تب کردنِ سوزناک دستش بود.
- گذشتهی سخت برادرم رو نمیتونی تغییر بدی، مادرم رو هم که نمیتونی برگردونی، این بدهی همیشه گردنته و هیچوقت ازت نمیگذرم، اگه یه روز به
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قلبم واسه رامی خیلی شکسته..
۲ ماه پیشمهسا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
رامی و مزدک واقعا خیلی شبیه همدیگن..
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
این اتفاق هرچند خیلی تلخ اما آخرین زمینهی یه اتفاق دیگهست، صبر کن..
۲ ماه پیشدریا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بعضی چیزا مثل بابا صدا زدنِ درمان تا همیشه حسرت میمونه متاسفانه..
۲ ماه پیشدریا
1بدترین لحظه ای که رامدخت تجربه کرد...به نظرم حتی زمانی که خبر دروغین مرگ دامیار رو شنید هم اینقد دلش نسوخته بود😔
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا این بدترین لحظهی تمام زندگی رامدخت بود..
۲ ماه پیشسرو
0ایرج زهره ش رو ریخت ولی رامدخت از قبل نقشه ی نابودی ایرج رو ریخته و بدست رامدخت نابود میشه
۲ ماه پیشدریا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فاطمه زهرا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کاش بامداد هیچوقت نفهمه😭
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0ایرج واقعا روانیه...عقده ی بچگیش قشنگ این روانی رو ازش ساخت و همه چی رو نابود کرد.
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عقده، طمع؛ ایرج یه حرص بیاندازه داره که زندگی مال اونه و همه رو واسش فدا میکنه، ولی چون بازم کمشه نتیجش میشه جنون بیشتر و بیشتر.
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0یه سوال من یادم رفت زمانی رو که ایرج فهمید درمان زنده ست....اگر اون جایی که مستانه بهش اشاره کرد رو در نظر نگیریم اون جایی فهمید که رازان مشخصات درمان رو براش ایمیل کرد_با یاد اوری حرف مستانه_؟
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره اونجا فهمید
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1وای این اتفاق باعث شد حتی از کسری هم بدم بیاد!درمانِ بیچاره حتی نتونست انتقامم بگیره..اه لعنتتت،من میگفتم درمان و مزدک تیم بشن ایرجو نابود کننننننننن
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حیف درمان خودش رو بدجوری باخت
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0ایرج یک بار بیست و یک سال پیش زندگی رامدخت و خانواده ش رو نابود کرد...و دوباره الآن..شیطان زندگیِ رامدخت ایرجه ایرج...
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و فقط تصور کن چقدر برای رامی وحشتناکه بابا صدا زدن این آدم..
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0رامدختی که بالاخره پدرش رو بابا صدا زد..اما کِی؟!🫠
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای😭
۲ ماه پیشافسون
0ولی چی شد دو تایی گند زدن اینقدر تعقیب و گریز و پلیسم و چنانم آخرش ایرج جون تو ناجوری سازش و زد و حال همه رو ناجور و ناکوک کرد و رفت خوب الان رازان کجاست یکم راحت همه چی برای فرار ایرج جور نشد عزیزم🤔
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از قبل همهچیز رو چیده بود، سر مزدک شانسم آورد؛ باید دید تا کجا میتونه قسر در بره.
۲ ماه پیشمهسا
0دیگه این ناجوری ارزش خوندن نداره😶صادقانه میگم مهدیه جان،اصلا از این کارت خوشم نیومد،ازت ناراحتم
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حقیقتا دلم شکست، ولی خب اگه برات اینطوره تنها پیشنهادم اینهکه ادامش ندی.
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nil
0رامی همه جوره پدرشو انتخاب کرد! درمان رو حتی از رازان و مهدیار هم بیشتر خواست! .... یه عمر با عقده محبت پدری زندگی کردن ، درد سنگینیه. دلم واسش آتیش گرفت وقتی ایرج گفت از لحظه اول بابایی بودی💔😭