پارت چهارصد و بیست و هفتم :

پژواک کلماتی هم دنباله‌ی این سیلی کوبنده آمد پیش از آنکه ایرج واکنشی نشان دهد به این اتفاق همزمان با مشت شدن دستش که خواهان شکستن دست رامی شد؛ پژواکی که صدای رامی بود، آرام‌تر از پیش انگار این آرامش اثر خنکای کمرنگ دلش و تب کردنِ سوزناک دستش بود.

- گذشته‌ی سخت برادرم رو نمیتونی تغییر بدی، مادرم رو هم که نمیتونی برگردونی، این بدهی همیشه گردنته و هیچوقت ازت نمیگذرم، اگه یه روز به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    رامی همه جوره پدرشو انتخاب کرد! درمان رو حتی از رازان و مهدیار هم بیشتر خواست! .... یه عمر با عقده محبت پدری زندگی کردن ، درد سنگینیه. دلم واسش آتیش گرفت وقتی ایرج گفت از لحظه اول بابایی بودی💔😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قلبم واسه رامی خیلی شکسته..

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    رامی و مزدک واقعا خیلی شبیه همدیگن..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این اتفاق هرچند خیلی تلخ اما آخرین زمینه‌ی یه اتفاق دیگه‌ست، صبر کن..

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بعضی چیزا مثل بابا صدا زدنِ درمان تا همیشه حسرت میمونه متاسفانه..

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    بدترین لحظه ای که رامدخت تجربه کرد...به نظرم حتی زمانی که خبر دروغین مرگ دامیار رو شنید هم اینقد دلش نسوخته بود😔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا این بدترین لحظه‌ی تمام زندگی رامدخت بود..

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    0

    ایرج زهره ش رو ریخت ولی رامدخت از قبل نقشه ی نابودی ایرج رو ریخته و بدست رامدخت نابود میشه

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه زهرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کاش بامداد هیچوقت نفهمه😭

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ایرج واقعا روانیه...عقده ی بچگیش قشنگ این روانی رو ازش ساخت و همه چی رو نابود کرد.

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عقده، طمع؛ ایرج یه حرص بی‌اندازه داره که زندگی مال اونه و همه رو واسش فدا میکنه، ولی چون بازم کمشه نتیجش میشه جنون بیشتر و بیشتر.

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    یه سوال من یادم رفت زمانی رو که ایرج فهمید درمان زنده ست....اگر اون جایی که مستانه بهش اشاره کرد رو در نظر نگیریم اون جایی فهمید که رازان مشخصات درمان رو براش ایمیل کرد_با یاد اوری حرف مستانه_؟

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره اونجا فهمید

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای این اتفاق باعث شد حتی از کسری هم بدم بیاد!درمانِ بیچاره حتی نتونست انتقامم بگیره..اه لعنتتت،من میگفتم درمان و مزدک تیم بشن ایرجو نابود کننننننننن

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حیف درمان خودش رو بدجوری باخت

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ایرج یک بار بیست و یک سال پیش زندگی رامدخت و خانواده ش رو نابود کرد...و دوباره الآن..شیطان زندگیِ رامدخت ایرجه ایرج...

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و فقط تصور کن چقدر برای رامی وحشتناکه بابا صدا زدن این آدم..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رامدختی که بالاخره پدرش رو بابا صدا زد..اما کِی؟!🫠

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای😭

    ۲ ماه پیش
  • افسون

    0

    ولی چی شد دو تایی گند زدن اینقدر تعقیب و گریز و پلیسم و چنانم آخرش ایرج جون تو ناجوری سازش و زد و حال همه رو ناجور و ناکوک کرد و رفت خوب الان رازان کجاست یکم راحت همه چی برای فرار ایرج جور نشد عزیزم🤔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از قبل همه‌چیز رو چیده بود، سر مزدک شانسم آورد؛ باید دید تا کجا میتونه قسر در بره.

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    دیگه این ناجوری ارزش خوندن نداره😶صادقانه میگم مهدیه جان،اصلا از این کارت خوشم نیومد،ازت ناراحتم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حقیقتا دلم شکست، ولی خب اگه برات اینطوره تنها پیشنهادم اینه‌که ادامش ندی.

    ۲ ماه پیش
کپی شد!