پارت چهارصد و بیست و چهارم :

ماه به خواب رفت و آرام‌آرام آسمان با روشن شدن، این گوی درخشان که دیگر نوری نداشت و مهتابش برای روز کافی نبود را پس زد تا خورشید دعوتنامه‌اش را پذیرفت و روزی دیگر از تابستان گرم و غصه‌دارِ ناجوری آغاز شد.

نور پخش شده در دل آسمان منعکس شد بر سیاهی چشمان او که کج نشسته بود بر صندلی پشت پنجره‌ای که پرده‌ی حریر قابش گرفته بود، دستانش را برهم انداخته روی لبه‌ی تکیه‌گاه صندلی و شقیقه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    خوبه که این دفعه رامدخت این پیام رو برای رازان فرستاد و سرخود کاری نکرد،چون دیگه ادم روانی میشد از دست کاراش😂

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینم انقدر راه رفت آفتاب زد پس سرش وگرنه...😂

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    3

    مایی که نگفته میدونیم اون دوتا مخاطب کیاند😉🙂 ↔️😂 ایییی مزدک بزن ایرج و نفله کن حداقل یه ذره دله یه ملت و خنک کن😑

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طفلی رازان که کارش گیر پت و مته😂

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    اون بوی خونی که رازان نفس میکشید یا از درمان بود یا رامی...البته ممکنه ایرج به این پی برده باشه که احتمال حضور مزدک هم هست و میتونه اونم سر به نیست کنه..بالاخره شرط همکاری کسری و ایرج کشتن مزدک بود 🥴

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینم هست آره..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چرا رامی اینقدر خنگ بازی در میاره با اینکه می دونه ایرج کیه باز با سر میخواد بره سراغ دردسر😡 بعضی وقتا رو مخه 😑 فقط بغله هومن و مهدیار 💖

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چون باباش اونجاست..

    ۲ ماه پیش
  • افسون

    0

    آخ رامی خیلی ساده است باز با نقش او که میدونه از هم سیاه تر و پر رنگ تره تو ناجوری و داستانهاش بازم تو تله میفته چه خوب که رازان هست و خوش به حال رامی حواس همه به اوست ایرج داره با دست خودش گورش رو میکنه 🤨ازکسری استفاده کرده چون تو این یه کار تبحر داره و احمقها همیشه ته چاه حماقت میفتن 🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا رامی حتی مطمئنم باشه تله‌ای در کاره بخاطر درمان بازم میره..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ناجوری تا خودِ پارت اخر هم معما داره🛐🛐🛐

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    آخ جون دعوا😭😭اون دو نفر مزدک و مهدیارن که رازان بهشون گفت بیان...تفنگدارانِ رامی.

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    متاسفانه چقدر تلخه اینکه تمام حرفای ایرج حقیقته..

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این پارت مومنت های زیادی داشت😭✨بغل مهدیار و هومن😭😭

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    مهدخت بلیط گرفتههههه🥲 کاش میشد برگرده ولی الان تو این بلبشو و آگاه بودن کسری به هویتش....امیدوارم خطری تهدیدش نکنه🫠

    ۲ ماه پیش
  • Nil

    2

    فقط بغل مهدیار و هومن🥺😍 البته اگه هومن ماجرا رو میفهمید احتمالا درحال کتک کاری بودن😂😂 بچه ها یادمون باشه اصلا پشت هومن حرف نزنیم😂 کارماش یجوری مهدیار رو گرفت که ...

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کارمای هومن واقعا خطریه😂

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    2

    مهدیه؟من کاملا قبول دارم نهایت پروییه که تو روزی غیر از روز پارت گذاری برای بار دوم هدیه بخوام.ولی راه نداره؟

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کمتر از نیم ساعت دیگه^^

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    1

    خیلی خیلی خیلی خوشحالم درمان زندست و رامی اینو فهمیده.و اینکه نمیدونم چرا ولی مطمئنم رامی به مهدیار برمیگرده.هیچکس برای رامی مهدیار نمیشه.رامی بدون کاپیتان نمیتونه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم..

    ۲ ماه پیش
  • نیا

    1

    خب اول اینکه اون دو مخاطب قطعا کاپیتان و مزدک هستند.و خیلی خوشحالم من واقعا ترکیب این چهارتارو دوست دارم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آتیشه این ترکیب^^

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    2

    به به ترکیب مجدد دو تفنگدار «مهدیار و مزدک» 💕😍🌱.

    ۲ ماه پیش
کپی شد!