ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهارصد و سی و سوم :
غمِ لحظات دنبالهدار شد برای رازن که رسید به جاده و به سختی تن سنگین و بیجان ایرج را بر صندلی عقب خواباند و در را که بست، گریان پشت دستی کشیده زیر بینی و ماشین را دور زد و چون پشت فرمان نشست، با سرعت شروع به راندن کرد. سکوت ماشین را هق زدن تلخش شکست، پیش چشمانش جاده نه بلکه صحنهی مواجه شدنش با جنازهی بانو مجسم شد. مرور کرد لحظهای را که به جنازهی او رسید و هق زدنش که بینفس اوج یافت،
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
دریا
1رازان،واقعی ترین و خالص ترین خواهر دنیا🥀💔
۲ ماه پیشتیسراتیل
5این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دلت میااااااد؟😭😂
۲ ماه پیشتیسراتیل
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
جفتشونم یه انتخاب داشتن..
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
0بس که ناراحت کننده ست نمیتونم چیزی بگم 😭😭😭
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عزیزمTT
۲ ماه پیشNil
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
زندگی نموند واسه بچمTT
۲ ماه پیشنیا
1از زمانیکه گفتی فرداشب اخرین پارت ناجوریه دارم یچیزی مینویسم.یچیزی شبیه دلنوشته از احساساتم موقع خوندن ناجوری.شبیه توصیفش از نظر خودم.میشه تو چنل یه ناشناس یا آیدی بزاری که بتونیم باهات ارتباط بگیریم؟
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آیدی گذاشتم قشنگم
۲ ماه پیش....
0میشه بگی اسم آهنگ چیه؟
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
«Tommee Profitt «In The End
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1ناجوری انقدر قشنگه که من دوست دارم بدم همهه بخوننش...ولی دیدی وقتی چیزیو خیلی دوست داری،دوست نداری کسی هم باهاش یه ارتباطی داشته باشه یا داشته باشتش؟هم دوست دارم همه بخونن و هم دوست ندارم،دوست دارم فقط خودم😭😭وای🥀
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دلم رفت😭
۲ ماه پیشمهسا
0ولی ما هنوز نفهمیدیم مزدکتوی اون شیشه ی ارزو چی ارزو کرده بود برا رامی... خواستار کارما پس دادن رامی😐✌️ رامی باید تا اخر عمرش حیرون دنبال مزدک بگرده
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای فقط این جبههای که دم آخری علیه رامی گرفتی😂
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1وای..نهه...من ناجوری رو خیلی دوست دارم...اصلا انگار همه ی این یه سال باهاش زندگی کردم...زمانی که پارت گذاری ساعت نه یا ده بود منتظر میموندم...دوست دارم دوباره منتظر بمونمم...دیدی یه چیزی انقدر خوبه که دوست نداری تموم بشه؟ناجوری برای من هم،همینه😭
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
برای منم همینه، زندگیم بهش گره خورده😭
۲ ماه پیشافسون
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
«مطمئنم قلب یادش میمونه» این رو خیلی قشنگ گفتی😭
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
1مهدیه،میتونم بگم فراموش نشدنی ترین سرگذشت ها رو برای همشون رقم زدی...هیچوقت هیچکدومشونو از یادم نمیره،و همیشه مورد علاقه م میمونه،این ناجوریِ که پر از قشنگی و تلخیه:)
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خوشحالم که موندگار میشن:))
۲ ماه پیشمهسا
1این بهترین عاقبتیه که میتونه نسیب رامی بشه،چون اگر مغزش خیلی چیزها رو فراموش نکنه نمیتونه با اتفاقاتی که توی اخرین روزهای ناجوری تجربه کرد کنار بیاد و یه زندگی عادی داشته باشه،حتی عشق مهدیار هم دیگه نمیتونه بهش حس خوشبختی بده.رامی باید یه مجنون بشه که تنها چیزی که از ناجوری یادش مونده مزدک باشه
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا ببینیم چی میشه امشب.. شاید اینطوری باشه، شایدم نه
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0انتظارِ بیجاییه خوش پیش رفتنِ ناجوری که به قولی همه ی اهالی اش سرگذشت ناجوری داشتن🥀با همه ی تلخی اش قشنگترین بود مهدیه:)😭
۲ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وقتی تلخ نوشتنت رو هم دوست داشته باشن یعنی بردی، ممنونم ازت^^
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دریا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
خاطراتشو فراموش کنه،حتی مهدیار و بامداد رو هم...دوباره میتونند یه جایی تو دلش باز کنند ولی قدرت تفکر نداشتن....چی به سرشون میاد!!!!🫠😔